#گندم_پارت_219

وبعدرفتم رروتختم دراز کشیدم وبهش نگاه کردم صدای کامیار توگوشم بود داشت بهم می گفت که منطقی باشم بدون دخالت دادن احساساتم فکرکنم !

خودموگذاشتم جای کامیار وسعی کردم بادید واحساس ومنطق وآرامش اون کارکنم.

شعرجلوی چشمم بود ومرتب می خوندمش.ازاول تاآخر!دوباره ازاول تاآخر!دوباره ازاول تاآخر!شاید صدبار خوندمش!

به ادما فکر کردم!به درویی ها!چاپلوسی ها!

به آدمایی فکر کردم که تواین چند وقته همه چیزشونو به پول فروختن!

به ادمایی که تواین چندوقته،هرلحظه یه رنگ عوض کردن!به آدمایی که دل و زبونشون یکی نبوده!به ادمایی که برای گرفتن یه پست ومقام تملق صدنفرازخودشون بدترروگفتن!

دوباره خوندمش!صدباردیگه!ازاول تاآخر!دوباره ازاول تاآخر!انگار داشت یه پرده ازجلوچشمام کنارمی رفت وهمه چیز جلوچشمم روشن می شد!

داشت درمورد این آدما حرف می زد!اما این آدما که توزندگیش نقشی نداشتن!یعنی داشت ماهارو می گفت؟یاعمه و شوهرعمه رو؟اما اگه ماهارومی گفت یعنی می خواست بیاد اینجا؟

نه،ماهارونمی گفت.پس منظورش ازاین آدما کدوما بودن؟درسته که این روزا خیلی هااینطوری شدن اماچه دخالتی توزندگی گندم داشتن!؟حداقل به طور مستقیم دخالت نداشتن!

بلندشدم ویه سیگارروشن کردم ورفتم جلو کاغذی که که شعرروروش نوشته بودم،واستادم!یعنی منظورش به کی بود؟

مغزم داشت دیگه می ترکید!اومدم کاغذ روازرودیوار پاره کنم که یه مرتبه یادم افتاد که سال اول دانشگاه که بود یه بار سریه جریانی اسم گندم وچندتا دانشجوی دیگر رو رد کرده بودن بالا!یه نفرلوشون داده بود!چیزی نمونده بود که اخراجشون کنن وداشت کار به زندان واین چیزا می کشید که اقابزرگ دخالت کرد وچندنفررودید ومسئله حل شد!

یادم اومد که گندم اینا می دونستن اون کسی که خودشیرینی کرده ولوشون داده کیه!همیشه گندم می گفت که یه روزخدمتش می رسه!

زود یه تلفن زدم به کامیار موبایلش خاموش بود یادم افتاد که موبایلش دست گندمه!شماره اون یکی موبایلش روگرفتم چندتا زنگ زد تا ورداشت!

کامیار-الو،بفرمائین!


romangram.com | @romangram_com