#گندم_پارت_209

-نه

کامیار-حداقل بلند شو برویه چیزی بخور آهای زن عمو!زن عمو!

شروع کرد مادرم روصداکردن که دراتاقم واشد ومادرم اومد توونرسیده شروع کرد به غرغر کردن

کامیار-این ضعف می کنه ها!صبحونه م نخورده!

مادرم همونجور که غرغر می کرد رفت طرف آشپزخونه که کامیاربهم گفت:

-حواست باشه به کسی نگفتیم گندم فرار کرده!آقابزرگ گفت به همه بگیم گندم اونجاس ولی نمی خواد کسی روببینه حالا پاشوبرو یه چیزی بخور منم شب زود برمی گردم فعلا خداحافظ

اینو گفت ورفت منم بلند شدم ویه آبی به صورتم زدم ورفتم توآشپزخونه مادرم هنوز داشت غر می زد یه غرمی زد و یه سوال درمورد بازوم می کرد ویه سوال درمورد گندم!

تند ناهارم که ازظهر برام کنار گذاشته بود خوردم وبرگشتم تواتاقم وموبایلم روورداشتم وشماره موبایل کامیار روکه دست گنذم بود گرفتم خاموش بود چند بار گرفتم ولی هردفعه گفت که موبایل خاموشه

گرفتم نشستم رومبل م ورفتم توفکر هرچی فکر می کردم کمتر می فهمیدم بالاخره بلندشدم ورفتم یه دوش بگیرم که اعصابم کمی آروم بشه.

یه بیست دقیقه ای توحموم بودم وبعدش اومدم بیرون ولباساموپوشیدم ورفتم توباغ یه خرده ای تنهایی قدم زدم که یه مرتبه افرین ازپشت شمشادا پیچید جلوم جاخوردم!

آفرین-سلام

-سلام

آفرین-تنهایی؟

-آره...


romangram.com | @romangram_com