#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_453

-مادرم و پدرم بریتانیا زندگی می کنند.راستش خودمم تا حدودای بیست سالگی اونجا بودم ولی اومدم ایران و الان هم مشغول به کارم.

رحمت علی و هاشم سری تکون دادن که رحمت علی گفت:این رضوان دختر مهربونیه.ماهه!.توی کل روستا کسی رو پیدا نمی کنی که باهاش کینه یا کدورتی داشته باشه.تا فرخنده بود که عصای دستش بود و حالا هم که نیست داره زندگی اش رو می چرخونه.تو خودت تا حالا دیدی پا کج بزاره؟یه تار موش رو هم احدی ندیده!.

دختر خوب و مهربونیه.

هاشم در تکمیل حرفش گفت:چیزی که من خیلی دوست دارم اینه که نسبت به رگ و ریشه اش متعصبه.! اون موقع که دخترهای خودم می رفتن مدرسه هی می گفتن لری چرا حرف می زنیم و این رسم چیه اون رسم چیه؟!.ولی به ولای علی این رضوان یک کلمه نگفت هیچ تازه به دخترهام هم تذکر داد.

رحمت علی گفت:همین آقا که امروز عروسی پسرشه بهتر از همه رضوان رو می شناسه..چون یه مدت همین بزرگش کرده و حق پدری به گردنش داره.رضوان هم گاهی بابا صداش می زد،حالا رو نمی دونم.

من:رضوان دختر خیلی خوبیه..قبول دارم.

یه آقای دیگه هم به جمع سه نفره امون اضافه شد که خودش رو محسن مرادی معرفی کرد.هاشم گفت که پسر همین محسن مرادی داماد سید علیه.چندی بعد شام رو آوردن.هاشم که مرد پیری بود اما خیلی شاداب بود بلند شد و اون سینی های بزرگ مسی رو گرفت.شایدم مسی نبودن و استیل بودن.من هم بلند شدم که هاشم و برادر داماد نزاشتن و من رو به زور نشوندن.عجب جایگاه خفنی پیدا کرده بودم!.یکی از همون سینی ها رو دادن به من و رحمت علی.فکر کردم تک نفره است!.البته اون سینی بزرگ برای یه نفر زیادی بود.سینی ها رو که از رحمت علی شنیدم اسمشون تَک هستش رو نگاه کردم.روی تمام محتویاتش یه نون بزرگ بود.کنار نون هم دوتا نوشابه ی سیاه و یه کم نمک و دو تا دستمال بود.رحمت علی بسم الله گفت و نون تک رو کنار زد.هاشم هم اومد کنار ما پیش محسن مرادی نشست.مونده بودم قاشق و چنگال کجاست؟!.بعضی ها چنگال و قاشق داشتن.به رحمت علی نگاه کردم که آستینش رو یه کم بالا زد و با دست مشغول خوردن شد.دهنم یه متر باز مونده بود.هاشم هم همینطور.ولی محسن مرادی از نون به جای دست استفاده می کرد.رحمت علی من رو نگاه کرد و لقمه اش رو قورت داد.گفت:چرا نمی خوری؟دوست نداری؟

گفتم:نه نه..راستش قاشق و چنگال نداره.

خندید و گفت:هاشم به سعید بو سیش(بگو براش) قاشق بیاره.

هاشم سعید رو صدا زد.یه پسر حدودا پونزده ساله.برام قاشق آورد.دیگه روم نشد بگم پس چنگال چی؟!. قاشق رو گرفتم دستم و شروع کردم.بدون چنگال واقعا سخت بود.رحمت علی به خوردنم یه لبخندی زد و گفت:

-مثل فیلما غذا می خوری،راحت باش پسر!

یادش بخیر رویا هم می گفت باکلاس غذا می خوری:راحتم رحمت علی خان.من کلا همینجوری غذا می خورم.

غذاش زیربرنجی بود.هنوز هم طعم خوشمزه ی غذا زیر زبونمه..عالی بود!.توی جمع کردن تک ها کمک کردم. بعدش هم به پیشنهاد هاشم و رحمت علی رفتیم بیرون تا هوایی بخوریم.دلم شدیدا یه نخ دندون می خواست که گوشت مزاحمی رو که لای دندونم گیر کرده بود رو بیرون بکشم...حدود نیم ساعتی از غذا خوردن گذشته بود.گفتم:خانم ها هم غذا خوردن؟


romangram.com | @romangram_com