#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_451
کت مشکی ام رو پوشیدم و با زدن ادکلن از پذیرایی بیرون اومدم.رضوان چادر سیاه نگین دارش سرش بود. همون کت و دامن سفید فیروزه ای که دوخته بود و با دکمه های سفید تزئین شده بود.یه شال سفید هم سرش بود.آرایش خاصی نکرده بود.حرکت کردیم که گفتم:با ماشین بریم؟
-نه نزدیکه.لازم نیست.
-نه با ماشین بریم.هر بار تو می گی نزدیکه برعکس میشه.
خندید و گفت:شاید شما عادت ندارید.
نشست.خودم در رو باز کردم و بستم.با آدرس دادن رسیدیم.نه خدایی زیاد دور نبود ولی نزدیک هم نبود.
ماشین رو توی کوچه پارک کردم.کوچه پر از مرد بود و لامپ های رنگی.یه پراید آلبالویی هم بود که با گل تزئین شده بود.کنار رضوان وارد شدیم.سلام که می کردن جواب می دادم و تبریک می گفتم.همه یه کم تعجب می کردن.آخه من فارسی حرف می زدم اکثرا ً لری.خب حتما عروسی مختلط بود.حیاط به این بزرگی!...
یه ارگ اون گوشه بود.رضوان رفت.من هم غریب مونده بودم تا اینکه هاشم اومد سمتم و با فارسی دست و پا شکسته گفت:خوش اومدی ارمیاخان.بفرما.
همراهش رفتم.چند تا از مردها داشتن می رقصیدن حالا چه رقصی بود خدا داند.!هاشم من رو به همه معرفی کرد.بالاخره من داماد فرخنده بانو بودم.همه هم با خوش رویی و کمال احترام اظهار خوشبختی کردند. هاشم من رو برد سمت یکی از اتاق ها گفت:بیا اینجا پیش ما.
خدا خدا می کردم این اتاق یا مبله باشه یا صندلی.کمرم شکست بس که چهارزانو و دوزانو نشستم.
با دیدن جمعیت کثیری که نشسته بودن،آرزوم دود شد.هاشم گفت:ای دوما فرخنده ها...(این داماد فرخنده است.)
من که نفهمیدم چی گفت ولی همه بلند شدن و من یه کم معذب شدم.با همه دست دادم و سلام علیک کردم. یه مرد کت و شلواری دیدم که همون پسری بود که همراه اون آقائه اومده بود برای اجازه ی عروسی.
هاشم اونو شاداماد خطاب کرد.با اون هم دست دادم و تبریک گفتم.نشستم کنار هاشم و رحمت علی.
رحمت علی همونطور که به پشتی قرمز رنگ تکیه داده بود گفت:شغلت چیه پسر؟
romangram.com | @romangram_com