#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_288
لباس مجلسی دخترونه ی سفیدش به سمتم اومد و گل رو از دستم گرفت و گفت:تولدت مبارک!
تازه یادم اومد امروز پونزدهم جولای،تولدمه.
دستم رو کشید و به سمت بقیه برد.واقعا تعجب کرده بودم و میشه گفت خوشحال.خیلی وقت بود تولد نرفته بودم و کسی برام تولد نگرفته بود.نشستم روی مبل دو نفره که گذاشته بودن و اطرافش پر از بادکنک و فرفره بود. سهیل و الهام و روناک و سینا و رامتین و طهورا.طهورا امروز بچه اش رو آورده بود.یه دختر پنج ماهه بود. وقتی رفته بودیم پارک نیوورده بودش.دخترش خیلی قشنگ بود.همه دست می زدن و تولدت مبارک می خوندن. جالبی کار اونجا بود که همه هم صدا بودن و فکر کنم اونا هم دلشون یه تولد می خواست.تینا با ریتم می رقصید.همه کنار رفتن و رویا با کیک اومد جلو.کیک دایره شکل بود و مشخص بود خود رویا درستش کرده. کیک رو که گذاشت متعجب به خط خطی های شکلاتی روی کیک نگاه کردم.اینا چی بودن؟
همه ساکت شدن و سینا پرسید:اینا چیه؟
رویا سری تکون داد و با خنده به خلاقیتش نگاه کرد و گفت:راستش ارمیا متولد جولای یا همون تیر بود. نماد ماه تیر یه خرچنگ بود و منم..نقاشیم زیاد خوب نبود و این مثلا خرچنگه!
سهیل با خنده گفت:ماشاالله استعدادت خدادادیه!
الهام یه چشم غره بهش رفت و رویا ضبط رو روشن کرد.منم با عذرخواهی رفتم که لباسهام رو عوض کنم. واقعا سوپرایز شده بودم.یه شلوار اسپرت پوشیدم و یه تی شرت بادمجونی.رفتم بیرون و به اصرار همه رویا رو توی رقص همراهی کردم.تا نشستم روی مبل،تینا یه کلاه بوقی سرم گذاشت.همه خندیدن.تینا چاقو رو گرفت و با رقص و هزار ادا برام اوردش.به اشاره ی خودم،رویا کنارم نشست.لباسش خیلی بهش میومد.عینک نزده بود و موهاش رو فر کرده بود.چشمهام رو بستم که همه هو کشیدن.آرزو کردم.خدایا من رو به آرامشی که می خوام برسون.زندگی ای که دنبالشم!.یه آرزوی دیگه،حقیقتی که توی چشمهای رویا می بینم غلط نباشه!
چشمهام رو باز کردم که رویا دست گذاشت روی دستم و دوتایی کیک رو بریدیم.یه کم به کیک دقت کردم. بیشتر شبیه گاو بود تا خرچنگ!.همه دست زدن و کیک رو بردیم و خوردیم.خیلی خوشمزه بود.خدایی عجب مراسمی بود.ساعت یک و نیم بود و مراسم یا دورهمی ما تازه شروع شده بود.با گوشی آیفون رویا کلی عکس گرفتیم.بهم گفت که این گوشی رو همکلاسی هاش یا دانشجوهای قبلی من براش خریده بودنش.کلی عکس گرفتیم و با شربت آلبالو کیک خوردیم.نوبت که به کادوها رسید من گفتم:بچه ها مگه من بچه ام که برام
کادوی تولد گرفتین؟نمی خواد بابا...
سهیل گفت:حالا یکی باید ناز تو رو بکشه!
بهش چشم غره رفتم و گفتم:هو جوجه یادت رفته من استاد تو بودما؟!
-بابا تو هم اسکلمون کردی با این استاد بودنت!
همه خندیدیم و کادوها رو دادن.راضی نبودم تا این حد زحمت بکشن.رویا برام یه گوشی خریده بود.
romangram.com | @romangram_com