#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_258


فکر کنم یه سکته ناقص رو رد کرد.یه دستی توی موهای خوش حالتش کشید.چند تا نفس عمیق کشید..فکر کنم اگه جاش بود می زد زیر گریه!.شنیده بودم عاشق ماشینشه و حتی یه بار هم باهاش تصادف نکرده!

مونده بودم چی بگم؟!.بلند شد.سرش رو گذاشت روی ماشین و بعد برگشت سمت من و گفت:برو خونه!

نگاهش کردم و گفتم:امیر، واقعا ببخشید...می دونم خیلی ماشینت رو دوست داشتی،متاسفم!

نگاه گذرایی بهم انداخت و گفت:مهم نیست.برو خونه!

سرکوچه امون بودیم و من هم رفتم.انتظار داشتم بگه فدا سرت ولی خبری نبود.همین که کله ام رو نکنده بود خیلی بود! رفتم توی خونه و لحظه ی آخر نگاهی به امیر انداختم.عصبی یه مشت به چراغ برق زد و سوار ماشینش شد.ماهرانه فرمون رو پیچوند و با سرعت سرسام آوری از کوچه و از دید من محو شد!"

چند وقت پیش که با روناک و طهورا رفته بودیم بیرون دوتاشون بهم گفتن دست فرمونم فوق العاده اس و من این رو کاملا مدیون امیررایا بودم.من دیگه بهش فکر نمی کردم،اصلا...همونجور که تونستم آرین رو فراموش کنم در مورد امیررایا هم تفاوتی نمی دیدم.شاید اصل ماجرا این بود که فراموش کردن اون همه مهر و محبت کار سختی باشه و زمان بگیره،اما نه!در مورد من نه!..من فراموشش کردم،کاملا...دیگه خاطراتی که اسمی از امیررایا توشون باشه رو یادآوری نمی کنم.نگاه آخر رو به ماشینش،که واقعا قشنگ بود و دو سال من باهاش خاطره داشتم انداختم و دستی ترمز رو کشیدم و بدون توجه به چراغ راهنمایی که دو ثانیه ازش مونده بود، گاز دادم.جاده خلوت بود و دلیلی نبود که بمونم.شیشه رو دادم پائین و با سرعت هفتاد روندم.خیلی خسته بودم و دلم می خواست هر چه زودتر برسم خونمون.راستی اونم می گفت خونمون؟.اَه لعنتــی!

تا رسیدم ساعتم رو نگاه کردم.ساعت یک و نیم بود.چقدر دیر شده بود.با ریموت در پارکینگ رو باز کردم. رفتم داخل که پشت سرم لندکروز مشکی،با اون هیبت گنده اش،ظاهر شد.قسمت چهارده و سیزده مال ما بود. یهو فکر به نظرم رسید.بزار دست فرمون خوبم رو نشونش بدم.درسته اون لایی کشیدنام،با دویست و شش سفیدم بود ولی این چهارصد و پنج هم خیلی خوب بود.تیز بود و سریع می رفت.بین شماره چهل دو و چهل و چهار یه قسمت خالی بود.از اونجا با دوتا فرمون می رفت جایگاه سیزده.یه لحظه ترمز گرفتم.اونم سریع زد

روی ترمز که فکر کنم سپرش به سپر ماشینم خورد.یه بوق وحشتناک زد.از توی آینه به چهره ی خونسرد و همیشه اخمالوش نگاه کردم.حالا خوبه ابرو خفن نیست.پام رو از روی ترمز برداشتم و سریع گذاشتم روی گاز و ماشین با سرعت به حرکت دراومد.حرکتش ظریف بود و اگه یه کم دیر می جنبیدم ماشین رو می زدم به ماشینی که توی جایگاه چهل و چهار بود.جای خالی کم بود.سریع پیچوندم و با یه قیچی ماشین رو پارک کردم.فن ماشین که خاموش شد ماشین رو خاموش کردم.حال کرده بودم اساسی.اونم با عبور از مسیر مشخصه پارک کرد بدون هیچ ادا و اصولی...همزمان پیاده شدیم.اون کیف چرم به دست و من کیف چرم روی شونه!

یه بلوز چهارخونه تیره پوشیده بود با شلوار کتان.دیگه دانشگاه نداشت و تیپش اسپرت بود.وقتی می رفت دانشگاه کاملا رسمی بود.من زودتر از اون سوار آسانسور شدم و در رو نگه داشتم.بدون توجه من وارد شد و من هم در رو ول کردم و خودش بسته شد.گوشیم زنگ خورد.کی این موقع زنگ زده بود یعنی؟!

طهورا بود.برداشتم.

-بله؟

-سلام عزیزم.خوبی رویاجون؟

-ممنون.تو خوبی؟چه خبر؟چرا انقدر صدای سروصدا میاد؟نمی تونم صدات رو واضح بشنوم!

romangram.com | @romangram_com