#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_251
-خانم آرمان...یه لحظه گوش بدین..خانم آرمان.!
برگشتم طرفش.یه کم خودش رو عقب کشوند و گفت:خانم آرمان،گوش بدین!.
کلافه از این همه سروصدا توی کارخونه گفتم:ببینین آقای مجیدی،من هر حرفی رو یه بار می زنم.وقتی میگم اخراج یعنی اخراج...دیگه اما و اگر نداریم!
-ولی خانم...
وسط حرفش پریدم و گفتم:قانون کارخونه اینه از ساعت هفت تا سه کار کنن نه که بخورن و بخوابن! و بند آخر هم اینه کسی که برخلاف قوانین کاری کنه،اخراج میشه.می شنوین اخراج!دیگه برای هیچ کس هم مستثنی ای وجود نداره!.آقای سهرابی هم اگه خیلی خسته ان،به جای اینکه اینجا بخوابن برن خونه اشون بخوابن!
خواستم برم که گفت:خانم آرمان،همه سهرابی رو می شناسن.وظیفه شناس ترین کارگر اینجاست.به قرآن سخته صبح تا ظهر کار کنی و شب دنبال درمان دخترت باشی و حتی نتونی پلک روی هم بزاری.وضعشون اونقدر خوب نیست که شما هم بدترش کنین!.خواهش می کنم خانم آرمان.
دیگه تحکم توی صدام نداشتم.برگشتم و گفتم:مشکلشون در چه حده؟کمکی از من ساخته است؟
مغموم زل زد توی چشمهام و گفت:زمانی که سالارخان خدابیامرز بودن که همیشه اضافه بر سازمان بهشون حقوق می دادن.وضع مالیشون زیر خط فقره!
-سه تومن بسه؟
چشمهاش باز شد و متعجب گفت:چی خانم؟
کلافه گفتم:میگم سه تومن بسه؟کافیه؟
لبخند روی لبش نشست و خم شد و گفت:خدا اجرتون بده خانم آرمان..معلومه که بسه! ان شاءالله از خدا خیر و خوبی ببینین!..
اون هی داشت حرف می زد ولی من وقتی براش نداشتم.سری تکون دادم و گفتم:بگو سعیدی(حسابدار) سه تومن بهش وام بده.امیدوارم موثر واقع بشه!
romangram.com | @romangram_com