#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_227
-با کی؟
لبخند شیطونی زد و گفت:عشقت...اون الهه ای که تو عاشقش بودی و اونم عاشق تو!.معشوقه ات به فنا رفت!
با ناباوری زبونم رو چرخوندم و گفتم:نه..تو که نمی خوای بگی سیما با...تو..تو منظورت اینه که..نه!نه!
پگاه می خندید و مثل اکثر اوقات بی پروا.
زدم توی بازوش و گفتم:فرهادی نکبت؟سگ!
-هوی!
*پگاه*
داشتم رویا رو اذیت می کردم و می دونستم به حدی باهوش هست که سریع بفهمه منظورم با کیه و احتمال می دادم تا چه حد ناراحت و عصبی بشه و غر بزنه...از همون ترم یک،من و سیما رویا رو اذیت می کردیم که بین نفرت وعشق یه خط باریکه و اونم همیشه فحش کشمون می کرد.
اما متاسفانه و از شانس بد رویا،سیما از دور اومد و حرفش رو شنید.رویا با دیدن سیما بغلش گرفت و کلی ماچش کرد!
با خنده گفت:وای سیما چطوری؟بی شعور دماغت رو عمل کردی چه خوب شده!تازه شده عین مال من!
سیما با اخم گفت:هنوز یادم نرفته به عشقم چی پروندی!
رویا با خنده گفت:قبول کن که نکبته!ولی خب بی خی...من تو رو بعد از کلی دیدم نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود!میون این همه دوست یکیتون مرام و معرفت نداشت احوالی از من تنها بپرسه!
سیما سرش رو انداخت پائین و گفت:شرمنده اتم آجی...سرم شلوغ بود،بعد هم تو خیلی یهویی ازدواج کردی!
romangram.com | @romangram_com