#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_211

***

آرتمن اومده بود تا بعضی از وسایلش رو ببره.من همه ی خدمتکار ها رو اولتیماتیوم داده بودم که از صد فرسخی من رد نشن!.همش داشتم فکر می کردم بحث چی رو بکشونم وسط تا بتونم باهاش حرف بزنم.یه جورایی بغض توی گلوم گیر کرده بود.وا رفته به دیوار تکیه دادم و آرتمن رو نگاه می کردم که دونه به دونه لباسهاش رو برمی داشت و اصلا هم به من توجهی نداشت و با توجه خاصی تمام وسایلش رو جمع می کرد اما من از خدام بود فقط یه دونه فقط یه دونه از وسایلش رو جا بزاره و بعدها به همین بهونه بیاد سراغش! با لبخند ساکش رو بست و گفت:خب دیگه...

نزدیک ترم شد و گفت:تارا..جدی نمی دونم چطوری باید ازت تشکر کنم ولی در هر صورت خیلی این مدت زحمتت دادم و از این بابت اقعا شرمنده ام..اون اوایل هم که کلی اذیتت کردم و ...درکل ببخشید!

بغضم رو نصفه قورت دادم و گفتم:چرا بهم نگفتی پگاه رو دوست داری؟چرا نگفتی این مدت که پیش من موندی به خاطر پگاه موندی؟موندی تا اونو راضی کنی!؟چرا نگفتی به خاطر اونه که اینجایی و حق و حقوق و اینا همش بهونه اس؟ چرا منو بازی دادی؟چرا؟چرا؟نه نمی بخشمت!نمی بخشمت!

متعجب به منی که با تندی و بدون مکث پشت هم حرف می زدم نگاه می کرد.شاید اصلا فکر نمی کرد چنین چیزی در انتظارش باشه!نمی دونم،فقط می دیدم متحیر نگاهم می کرد و کم کم اخم روی پیشونی اش نشست. ولی من پرتر از ظرفیتم بودم و دیگه هیچی جلودارم نبود.حتی اخم اون!

اومد جلو و بازوهام رو گرفت.همینا رو نمی خواستم دیگه!وقتی اون متعلق به من نبود همینا رو نمی خواستم!

آروم گفت:آروم باش تارا..چت شده؟چرا اینجوری می کنی؟

سعی در مهار اشکم داشتم.با حرص گفتم:چون من رو بازی داده بودی!چون...

با اخم گفت:کی گفته من تو رو بازی دادم؟..من چرا باید تو رو بازی بدم؟اون موقع که اومدم توی این خونه حقم رو می خواستم ولی کم کم از حقم گذشتم و مطمئن باش همش به خاطر یزدان و اون نگاه معصومش بود! اگه موندم به خاطر یزدان بود تا کمتر بی پدری رو حس کنه و نرفتم!یه جورایی حق خودم می دونستم توی خونه ای بمونم که بی بهانه ازش پرت شدم بیرون! این بین پگاه رو دیدم و عاشقش شدم و ازش خواستگاری کردم که جواب رد داد و منم باز رفتم خواستگاریش تا جواب مثبت بهم داد.حالا این بین من کجاش تو رو بازی داده ام؟

ترحم کرده بود؟لعنت به ترحم!

آروم ادامه داد:تارا...من واقعا ازت ممنونم..همیشه هم به فکر تو و یزدان هستم!هیچ وقت فراموشتون نمی کنم.تو مثل خواهر نداشته امی و یزدان مثل پسرم!ولی راهمون از هم جداست!من...

دستهاش رو کنار زدم تا اگه اشکی چکید اون نبینه!.با بغض زیرلب زمزمه کردم:تو هم میخوای بری و من بازم تنها میشم.شما احتشام ها چرا اینقدر بی معرفتین؟چرا همتون یه مدت هستین و بعد به کل میرین!شما احتشام ها چه کدورتی با آرمان ها دارین؟چه کدورتی؟

من رو گرفت و برم گردوند.اشک روی گونه ام رو پاک کردم که گفت:چی شده تارا؟یعنی می خوای بگی نمی دونستی من یه روزی می خوام برم؟


romangram.com | @romangram_com