#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_197
یهو یه دختر کوچولو پام رو سفت گرفت.متعجب نگاه کردم که چشمم به چشمهای قهوه ای یه دختر گره خورد.
متعجب گفتم:آرا...نکنه این دخترت شبنمه؟
سرش رو تکون داد و بازوی شاهین رو گرفت.بلندش کردم و بوسیدمش...این دختر کوچیکش بود و اصلا ندیده بودمش..با لحن بچگونه گفتم:چطوری دخی خوشگل؟
خندید و گفت:تو دایی منی؟
-آره...
جالب بود.من بچگونه حرف می زدم و اون عین آدمیزاد...اونو شاهین از بغلم گرفت که یه دختر دیگه اومد و باهام دست داد.چه رسمی...اسم این یکی شادان بود.اسم هاشون رو قبلا مامان بهم گفته بود.خلاصه با تعارف اونها روی صندلی نشستم و پالتوم رو تحویل دادم.شام خورده بودیم و مجلس گرم صحبت بود.خواستم برم پیش بابا که آرا همراه یه دختر دیگه اومد.یه دختر با موهای بلند مشکی و چشمهای عسلی و پوست روشن...بلند و خوشتیپ...در یه کلمه قشنگ بود.
آرا با لبخند گفت:امیررایا داداشم...و اینم دوست صمیمی من آرا...
متعجب گفتم:آرا؟
اون دختر با لبخند محجوبی گفت:اسممامون یکیه!
سر تکون دادم و اظهار خوشبختی کردم.آرا ادامه داد:آرا جون دوست عزیز منه که مثل تو دندونپزشکی می خونه و الان داره تخصص پروتز می گیره...
اَه...لعنت به پروتز...لعنت به پروتز...لعنت به پروتز..
باهاش سرد دست دادم و گفتم:موفق باشین...
انگار کسی صداش زد که با عذرخواهی رفت.آرا رو نگاه کردم تا هدفش رو از این کار بفهمم که گفت:
romangram.com | @romangram_com