#گاهی_عشق_از_پشت_خنجر_می_زند__پارت_192


بود.آرتمن که حالا درگیر بود..من نمی دونم چطوری عاشق اون دختره ی وحشی شده بود؟! زبون دراز و فوق العاده پررو..ولی زیبا مثل...لعنت به این حافظه که هیچ چیز رو فراموش نمی کرد...اون هم عاشق شده بود...منم عاشق شده بودم،هنوز هم هستم!!.هنوزم عاشقم،عاشق یه دختر چشم مشکی...یه دختر دوست داشتنی به اسم رویا...رویایی که مثل اسمش رویا شد...یه رویای محال،یه خواب کوتاه و البته شیرین...چرا خاطرات خوب زود تموم میشن ولی خاطرات بد ابدین؟!چرا تقدیر مدام ساز مخالف می زنه؟چرا من نتونستم به کسی که با جون و دل می خواستمش برسم؟!؟!

چرا،چرا و چرا

و حتی چرا نمی تونم فراموشش کنم؟خودش و تموم خاطراتش رو...

شاید نتونم فراموشش کنم ولی شاید بتونم باهاشون کنار بیام.با خاطراتش و واقعیت رو به روم...

اینکه رویا مال من نیست!

-ووویییی..امیر نگاه کن!تو عمرت انقدر خوشگل نشدی بخدا...

به آینه نگاه کردم.چقدر عوض شدم...حالتی که حالا موهام داشت خیلی قشنگ تر بود و بیشتر بهم میومد...حال نداشتم بپرسم مدلش چیه؟؟! واسه همین به یه لبخند اکتفا کردم و گفتم:دستت طلا...

خندید و گفت:دیدی من آرایشگرم؟من بیست سال تموم آرایشگری خوندم...

با نیش و کنایه اما به شوخی گفتم:حتما واسه اینکه موهای دوست دخترات رو کوتاه کنی،نه؟

دستی تو هوا تکون داد و گفت:گم شو بی لیاقت!

پیشبند رو باز کرد و منم مستقیم رفتم تو حموم.بعد از یه دوش آب یخ اساسی بیرون اومدم.با دیدن آندره که در حال لمبوندن بود گفتم:برو بیرون می خوام لباس عوض کنم...

در حالی که داشت سیب رو از هفتاد طرف گاز می زد گفت:خو عوض کن...

با اخم گفتم:همینم مونده جلوی چشمهای هیز تو لباس عوض کنم.

romangram.com | @romangram_com