#فصل_نرگس_پارت_143
- پیاده شو.
امین تحت هیچعنوانی تصور نمیکرد که مقصد پسر، مدارس بزرگسالان باشد. افکار بدی گریبانش را گرفته بودند و رهایش نمیکردند. نمیخواست اصلاً یک لحظه هم اجازهی پیشروی به فرضیههای مغزش بدهد؛ اما دست خودش نبود و نمیتوانست آرام بگیرد. دهانش خشک خشک شده بود و نبض محکمی در معدهاش احساس میکرد، مدتها بود اینچنین مضطرب نشده بود.
پسر، محکم و استوار وارد شد و امین آرام و مردد. هیچگاه خود را اینچنین خواروخفیف حس نکرده بود، دلش میخواست فرار کند؛ اما از چه؟ از حقیقت؟ چیزی که اینهمه مدت بهخاطرش جان کند؟
از حیاطش عبور کردند. در حقیقت، حیاطی وجود نداشت و فقط یک فضای ورودی بدون سقف بود.
چشم امین به کفشهای چرم پسر بود که آرام و استوار مسیرش را به داخل جهنم طی میکرد و امین آنطور مسـ*ـتانه...
راهروی باریکی بود و چند در داشت. بالای هر در هم روی تابلوهای آبیرنگ به خط خوانا و سفید، مکان آن اتاق را مشخص نموده بود. اولی دفتر دبیران، دومی اتاق سرایداری، سومی ناشنوایان1، چهارمی نابینایان1، پنجمی... ششمی...
امین زمزمه کرد:
- اینجا مگه مدرسهی بزرگسالان نیست؟
پسر جوان که با خشم و آهستگی بهسمت کلاس ناشنوایان2 میرفت، ایستاد و سمت امین رو گرداند. چشمهایش را ریز کرد.
- میخوای بگی تو خبر نداشتی؟
امین که سرتاپایش تعجب و بهت شده بود، صادقانه و مظلوم فقط سر نفی تکان داد. محمد بر جای خود ماند، با کلافگی دستی به موهای سیاه خود کشید و به دیوار خیره ماند. ناگهان بهسمت امین جهید و بازویش را کشید.
- بریم بیرون پس.
romangram.com | @romangram_com