#فصل_نرگس_پارت_141

با خودش عهد کرد که این مرتبه، آخرین باشد. این ارتباط درست نبود، خب نباشد. همین یک‎ بار که به جایی برنمی‎خورد و حتماً می‎آمد. حسی در قلبش بود که با اطمینان می‎گفت «امروز او حتماً می‌آید.»

تا ایستگاه خط واحد داستان‎دارشان فاصله‎ای نبود.

پنج دقیقه را طی کرد و رسید. این بار شلوغ نبود؛ یعنی اصلاً شلوغ نبود و ماشین‎ها به میل خودشان هر کاری می‎کردند؛ ولی باز هم ماشین را دورتر پارک کرد. پیش از آنکه پیاده شود به گل‎های خشکیده‎ی روی داشبورد نگاه دوخت و به خاطر آورد که اصلاً دل دور انداختنشان را نداشت و حالا هم که خشکِ خشک شده بودند، همچنان زیبایی داشتند و همچنان جذاب و سرحال به نظر امین می‎آمدند. امین آرام بود و بی‎قراری نمی‌کرد، تک‌خنده‌ای به حال بد قبلش کرد و از ماشین پیاده شد.

نرگس برای امین مثل یک مخـ*ـدر شده بود. تا او را می‎دید و در دسترسش بود، آرامش داشت و اگر می‎رفت، دیوانه می‌شد. نتیجه‎ی دیوانگی‎هایش هم شده بود عین همان رسید جریمه‎ی شاخی که در اصفهان به دستش رسید و اعتیاد به این تخدیرکننده، پیچکی شده بود که دور قلب امین بالا رفته و ریشه دوانده بود و ریشه‎ای را ریشه‎کن‌کردن، کار ساده‎ای نبود. باید خاک قلبش را می‌کند و درون قلب خود را ویران می‎کرد که بتواند ریشه‎ی این پیچک محکم و قدیمی را از جا بکند و اهلی‎شدن یعنی همین! [1]

زینب می‎گفت «اغلب مردم، حتی خود زنان فکر می‎کنند زن‎‎ها موجودات پیچیده‎ای هستند و فکر می‎کنند پر از راز و سرشار از کینه و بدون فکر هستند؛ اما حقیقت این است که زن‎ها فقط بی‎اندازه احساساتی هستند. برای حفظ آرامش کودکشان هر کاری می‎کنند و کافیست دل حیوانی از آن‎ها غمگین شود که خود را به آب و آتش بزنند تا دوباره دلش را به دست آورند. این‌ها پیچیدگی ندارد. اینکه زن بدی‎ها را هرگز فراموش نمی‎کند؛ چون حساس است. اغلب مردان در جروبحث‎ها حرف‌هایی می‎زنند که خارج از عرف است و حقیقت ندارد و زنان از این مسئله ناراحت می‎شوند.»

زینب می‎گفت «اگر با تو صحبت نمی‎کند، اگر به تو اجازه‌ی نزدیک‌شدن نمی‎دهد، بدون ‎شک از مذهبش یا شاید ترس از آن راننده‌ی پراید است و تو اگر حس می‎کنی که دوستش داری و دوستت دارد؛ دیگر مانعی نیست، پیش برو! مرگ یک ‌بار است و شیون هم یک بار. شانست را امتحان کن، مهم نیست می‎بری یا می‌بازی، فقط خودت را محک بزن و ببین چند مرده حلاجی.»

اما امین برای این چیزها نیامده بود. نه آمده بود که اتمام حجت کند و نه آمده بود که چیزی بگوید، فقط به یاد آن روزهای خیلی دور، می‎خواست دو قطره آرامش از نرگس بستاند. خودش هم می‎دانست فکرکردن به این موضوعات یا برنامه‎چیدن برای چگونه صحبت‎کردنش، فایده‎ای ندارد؛ چون زمانی ‎که نرگس بیاید، تمام مغزش سفید خواهد شد و این‎گونه هم نشود، دیگر رویش نمی‎شود صحبت کند و امین همیشه در حرف‎زدن عقب می‌ایستد.

روی صندلی خودش دست‌به‎سیـنه نشست و نگاه به دیوار آبی مدرسه‎ی شاهد دوخت. امروز اصلاً شلوغ نبود، بلکه خلوت‌تر هم بود. فرم دخترها تغییر کرده بود و سرآستین‎های همان مانتوهای سورمه‎ای را نوارهای طلایی‎رنگ زده بودند و دکمه‎هایشان را هم و امین را یاد مهماندارهای هواپیما می‎انداخت.

حوصله‌اش سر رفت، هنوز نیامده بود. دست روی جیبش گذاشت و برآمدگی شلوارش را که حس نکرد، متوجه شد موبایلش را نیاورده است. روی صندلی اندکی لمید و سرش را به لبه‌ی صندلی یخ‌زده‎ی ایستگاه تکیه داد و چشم بست، هنوز خستگی از تنش در نیامده بود. پیش‎بینی می‎کرد که با این اوضاع هر واحدش را با 10/25 پاس می‎کند؛ اما این آخرین مرتبه بود، هرچه می‎خواست بشود، بشود.

دیگر این عهد مانند تعهدهای پیشینش نبود که از قبل شکسته‎شدن آن‌ها تعیین شده باشد. شک و تردیدی درش نبود؛ اما همین یک ‎بار، همین آخرین ‎بار.

[1] معنای این، در کتاب شازده کوچولو آمده و به منظور وابسته‎ی کسی‌ شدن است.

نرگس نیامد اما...

romangram.com | @romangram_com