#فردا_بدون_من_پارت_211

خودش همین روزا میاد پیشت"

بابا:"من بہ انتخاب پسرم ایمان دارم"

لبخندی زدم مشغول گردگیری شدم



موهامو کہ خشک کردم لباس مناسبی انتخاب کردم پوشیدمشون ،بعد اون همہ کاری کہ کرده بودم شدیدا حموم لازم بودم الانم ازحموم اومدم،سشوار و روشن کردم و موهام و خشک کردم

وگذاشتم همونطور آزاد باشن فقط تلی بہ موهام زدم کہ نیفتن توچشمم

کمی هم آرایش کردم ورفتم پایین ، عمہ مشغول آماده کردن وسایل پذیرایی بود

من:"اووف عمہ بیایکم بشین همچی مرتبہ "

عمہ:"همش احساس میکنم کارا خوب پیش نمیره"

باخنده گفتم:

"عمہ آخہ چرا اینقدر هلی مگہ میخوان بیان خاستگاریت؟"

باصدای زنگ در چشم غرش نصفہ ونیمہ موندو قیافش خیلی باحال شده بود با هل رفت گوشیہ آیفونوبرداشت و گفت:

"خوش اومدید

بفرمایید"

ودکمہ ی آیفونوفشرد ،جلوی آینہ نگاهی بہ خودش انداخت و دستشو کشید بہ موهاش ورفت جلوی در ورودی استقبال بچہ ها،نکنہ عاشق یکی ازپسرا شده مثلا اهورا وای چہ زوجی جیگری میشن ریزخندیدمورفتم

باباروصدا زدم کہ بریم استقبال مهمونامون ،باهم کنارعمہ جا گرفتیم بابا وعمہ گرم بابچہ هاسلام علیک کردن منم باهاشون مهربون و گرم برخوردکردم جز عرفانہ والنازوشهاب کہ نسبتا باهاشون سرد بودم

همہ دورهم نشستہ بودیم عمہ هم کہ چسبیده بود بہ مهدیہ هی قربون صدقش میرفت

کیارش ازپیش عرشیابلندشدو اومدکنارم نشست

romangram.com | @romangram_com