#فردا_بدون_من_پارت_197

"بازمیکنی این درو یانہ؟"

مهدیہ:"وای ببخشید حواسم نبو..."

اهوراباصدای بلندی گفت:

"مهـــــــــــدیـــہ"

درباصدای تیکی بازشدواهورا درو هل دادو زودتر ازمن رفت تو

بادیدن شهاب کہ کلافہ توحیاط قدم میزدوهی دستشومیکشید لای موهاش یہ ابروموباتعجب فرستادم بالا کہ بادیدنم سریع اومدطرفمو قبل اینکہ بتونم عکس العملی نشون بدم کشیدم توبغلشومحکم بہ خودش فشرد

هلش دادم عقبو بااخم گفتم:

"هــــِـــی چیکارمیکنی؟"

شهاب ناراحت گفت:

"آرام،آرام متاسفم کہ نتوستنم هیچ کاری کنم

متاسفم کہ نتونستم هیچ حرفی بزنم وازت دفاع کنم"

دست بہ سینہ بایہ لبخند تمسخرآمیزنگاهش کردم وگفتم:

"خُب منم انتظاری دیگہ ای ازت نداشتم

من کہ بهت گفتہ بودم تو ازنظر من یہ بزدلی"

تنہ ای بهش زدم ازش دور شدم کہ دیدم اهورا یکم جلوتر وایستاده بااخم نگاهم میکنہ

اهورا:"چی میگفت؟"

تک خنده ای کردم وگفتم:

"الان باید بهت بگم شهاب چی میگفت؟

romangram.com | @romangram_com