#فانوس_پارت_609
دو هفته از برگشتم به خونه میگذشت و دیگه میتونستم کم کم کارای خودمو انجام بدم. عماد تمام این مدت کنارم بود و نمیزاشت حتی یه فشار کوچیک روی زخمام بیاد. با اینکه وضع پای خودشم چندان تعریفی نبود ولی تمام کارا رو خودش انجام میداد. کار کردنش هم به قدری تغییر کرده بود که جا خوردم. به قدری از خودش سلیقه نشون میداد و تمیز کار میکرد که حد نداشت. دیگه حتی یه گوشه از خونه نبود که ریخت و پاش باشه. دست پختشم انقدر خوب بود که باورم نمیشد غذاهایی که میاره کار خودش باشه.
با کمک عصایی که برام گرفته بود از پله ها پایین اومدم. از سر و صدا معلوم بود که توی آشپزخونه است. وارد آشپزخونه شدم و دیدم مشغول خوردن کردن گوشته. بازم پیش بند بسته بود و قیافه ی مزحکی پیدا کرده بود. با صدای خندم سر بلند کرد و با اخم گفت: چرا اومدی پایین؟
با همون خنده گفتم: نمیخواستم این صحنه رو از دست بدم.
اخماش باز شد و گفت: بشین. سرپا واینستا.
رو به روش روی صندلی نشستم. گفت: بهتری؟
سری تکون دادم و گفتم: آره.
ـ دکتر گفته دو روز دیگه بیای گچ تو باز کنی.
ـ چرا مال تو رو زودتر باز کرد؟
ـ مال من مویی برداشته بود. نشکسته بود.
مکثی کرد و گفت: راستی کارتایی که دیده بودیم فردا آماده میشه.
ـ جدی؟ چقدرخوب.
romangram.com | @romangram_com