#فانوس_پارت_568


قرمز کردم و با حرص نالیدم: عماد...

بلند خندید و گفت: خوب بعد از اون اتفاق توی ویلا یادم مونده دیگه. چی کار کنم؟

روم رو ازش برگردوندم و گفتم: خیلی بدی...

از جاش بلند شد و کنارم ایستاد. صورتم رو به سمت خودش چرخوند و گفت: خانومی من، این یه چیز خیلی طبیعیه. نیاز به این همه سرخ و سفید شدن نداره که...

ـ ولی من... خوب... خجالت میکشم...

گفت: الهی قوربونت برم من. ولی تا آخر عمرت میخوای بخاطر خجالتت ازمن فرار کنی؟

آروم نالیدم: عماد...

ـ جان دل عماد؟

حرفی برای گفتن نداشتم فقط تمام عجز و التماس وجود رو توی چشمام ریختم و بهش چشم دوختم. بلند زد زیر خنده و گفت: اونجوری نگام نکن که راه نداره. امروز کلی منو دیوونه کردی با اداهات حالا تقصیرخودته باید جورشم بکشی...

خواستم اعتراضی بکنم که تلفن زنگ خورد. دستش رو به نشونه ی یه لحظه جلوم نگه داشت و خم شد و گوشی رو برداشت. نگاهی به شماره انداخت و اخماش رو کشید تو هم. دکمه رو فشار داد و گوشی رو گذاشت دم گوشش. دو قدم ازم فاصله گرفت و گفت: سلام... خوبی داداش؟ قربونت... خوب؟... خوب... از کجا فهمیدی؟... مطمئنی؟... لعنت... نه... نه نه! فعلا هیچ اقدامی نکنید تا ببینم چی میشه... خطر داره علی نباید ریسک کنیم... باشه... مراقب خودت باش... قربانت خدافظ.


romangram.com | @romangram_com