#فانوس_پارت_532


دوباره بلند خندید و گفت: از دست این زبون تو.

نفسم رو بیرون دادم و صاف سر جام نشستم. وقتی برای دلخوشی پندار این حرف ها رو میزدم حالم از خودم بهم میخورد که با وجود این که توی دلم عزا بود خنده روی لبم میکشوندم. ولی وجدانم سرم داد میکشید: این پسر بیچاره چه گناهی کرده که باید کم محلیه تور ببینه؟ عماد با تو بد کرد و قلبت رو تیکه تیکه کرد، تو با اون این کارو نکن. هر چند که خیلی کم میتونستم در برابر جادوی طلایی چشم های پندار مقاومت کنم. هر وقت مسخ چشمام میشد من هم بی اختیار بهش زل میزدم. انگار توی چشماش آهن ربا کار گذاشته بود که نمیتونستم ازش چشم بر دارم.

همین که به خونه اش رسید سریع از ماشین پیاده شد و قبل از این که دست من بره سمت دستگیره در رو باز کرد و گفت: بفرمایید لیدی.

با لبخند پیاده شدم و گفتم: ممنون.

راه افتادم و پندار هم پشت سرم می اومد. در خونه رو باز کرد و باز هم اجازه داد که من اول برم. همین که در اصلی رو باز کرد میخ صحنه ی مقابلم شدم. تمام چراغ های خونه خاموش بود و درست وسط سالن روی سرامیک های کف یه فضای کوچیک پر از شمع شده بود. شمع ها رو به صورت قلب کنار هم چینده بود. وسط این قلب پر از گلبرگ های گل سرخ بود. پندار بی توجه به تعجب من از کنارم گذشت و رفت داخل خونه. چند دقیقه بعد صدای گیتارش کل خونه رو پر کرد. کم کم از اتاق بیرون اومد و با یه لبخند پر از مهر درست وسط اون قلب ایستاد. از این همه احساس پندار احساس شرم میکردم. از خودم بدم می اومد که چرا تمام قلبم رو به پندار نمیدم. پنداری که به قدری محبت هاش خالص و ناب بود که آدم رو سیراب میکرد. خوب میدونستم که عاطفش بکر و دست نخورده است و داره همش رو به پای من خرج میکنه ولی من... من احمق همچنان دل با عماد بی احساس داشتم. بخاطر این همه خودخواهیم اشک توی چشمام حلقه زد. نباید میزاشتم زندگیم با پندار به سردی بکشه. پندار قرار بود بشه شریک روزهای زندگیم پس باید دل بهش میدادم و در برابر محبتاش بهش محبت میکردم.

با همون اشک توی چشم به دیوار پشت سرم تکیه دادم و به صداش گوش کردم. صدایی بم و مردونه که آدم رو گیج میکرد...

فقط چند لحظه کنارم بشین

یه رویای کوتاه تنها همین

ته آرزوهای من این شده

ته آرزوهای ما رو ببین


romangram.com | @romangram_com