#فانوس_پارت_530


کلافه نفسم رو بیرون دادم و چیزی نگفتم. بعد از چند ثانیه گفت: میای؟

ـ باشه.

با ذوق گفت: پس آماده شو تا نیم ساعت دیگه اونجام.

ـ میبینمت.

گوشی رو قطع کردم و روی مبل انداختم. نمیتونستم بدون اجازه ی عماد برم. هر چی بود اون یه جورایی قیمم بود. از پله ها بالا رفتم و جلوی در اتاقش ایستادم. بوی عطر تلخش حتی از پشت در بسته هم می اومد. چند بار نفس عمیق کشیدم و با حسرت بغضم رو فرو دادم. دستم رو بالا آوردم و ضربه ای به در زدم. بعد از چند ثانیه گفت: بله؟

در اتاق رو به قدری که سرم بتونه بره تو باز کردم و به داخل نگاه کردم. طاق باز روی تخت افتاده بود و دستش روی چشماش بود. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: پندار قراره شام بیاد دنبالم.

ـ میرید بیرون دیگه؟ باشه مشکلی نداره.

ـ نه قراره بریم خونشون.

حس کردم بدنش لرز خفیفی برداشت. دستش رو از روی چشماش برداشت و بهم نگاه کرد. نگاهش پر از سوال بود. سر جاش نشست و گفت: خونش؟

سری تکون دادم. اخماش رو کشید تو هم و گفت: ببین باران دلم نمیخواد تا قبل از این که رسما زن و شوهر بشدید روابطتتون خیلی پیشرفته بشه. درک که میکنی؟


romangram.com | @romangram_com