#فانوس_پارت_528


ـ چیزی برای گفتن نداری؟

سرم رو تکون دادم و گفتم: نه.

کلافه گفت: باران... یه سوالی ازت دارم، دلم میخواد صادقانه جواب بدی.

ـ باشه.

ـ تو... میدونم که نمیتونی عاشقم باشی ولی... تو میتونی دوسم داشته باشی؟

لبخندی زدم و گفتم: اگه نمیتونستم مطمئن باش الان اینجا نبودی.

نفسش رو بیرون داد و آسوده به پشتی مبل تکیه زد و خیره ی چشمام شد. درست شکل تشنه ای بود که داشت از آبی چشمام سیراب میشد. من هم سخاوت مندانه نگاهم رو بهش دادم بلکه بتونم با طلایی جاری توی چشماش زندگی از دست رفتم رو دوباره طلایی کنم.

سه هفتهاز روز خواستگاری میگذشت ومن وپندار به عنوانی نامزد هم شدهبودیم.زندگی همچنانجریانداشت.به اصرار عمادباوجوداینکه دیگه دلودماغ هیچکاریرونداشتماما برگشتمسرکارم.هر روز ساعت 11 پندار میاومددنبالم، ناهار رو باهممیخوردیم وبعدهم میرفتیمسرکار.بینکار بیشتراز 10 باربهمسر میزدوآخر وقت وقتی همهمیرفتند ادامه ی آموزش ویالونش روازسر میگرفت.تماممدتی کهباهاش بودم سعیمیکردمکه رفتاربدیباهاش نداشتهباشم.هرچندکهخودشخوب میفهمیدکهلبخندامهمهتلخوپراز حسرته.ولی خودش این وضعیت روخواستهبود ونمیتونست چیزی بهم بگه.خوبمیدونستتاوقتی توی خونه یعمادم نمیتونمعشقیکهتوی سینم دارم رو فراموش کنم. بخاطر همین هم تمام زور خودش رو میزد که مراسم عقد و عروسیمون زودتر برگزار بشه.

اون روز طبق معمول همیشه پندار منو رسوند خونه و رفت. با کلافگی و سردرگمی همیشگیم در خونه رو باز کردم و رفتم داخل. از خاموش بودن برق های خونه خوب میتونستم بفهمم که عماد هنوز نیومده. با همون لباس ها روی مبل نشستم و چشمام رو بستم. حتی برق رو هم روشن نکرده بودم. بعد از شب خواستگاری رفتار عماد سرد تر از همیشه شده بود. خیلی کم با هم حرف میزدیم و اگرم میزدیم چیزی جز سلام و خداحافظ نبود. تمام مدتی که توی خونه بود میرفت توی اتاقش و در رو هم میبست و فقط موقعه ی شام بیرون می اومد. همین کاراش عذابم رو بیشتر می کرد. از این که این روزهای آخری که کنارشم هم نمیتونم از وجود بهره مند باشم بغضم میگرفت هر چند که سعی میکردم با فکر پندار و محبت های بی حسابش قلب ترک خوردم رو آروم کنم ولی... ولی خودم خوب میدونستم علاج درد من این نیست.

بخاطر تاریکی خونه و خستگیم کم کم چشمام سنگین شده. هنوز خوابم سنگین نشد بود که با صدای گوشیم از خواب پریدم. از برق روشن فهمیدم که عماد برگشته. دستی روی صورتم کشیدم و گوشی رو از توی کیفم درآوردم. با دیدن عکس پندار نفسم رو بیرون دادم و جواب دادم: بله؟


romangram.com | @romangram_com