#فانوس_پارت_502
نمیدونم به چه زبونی و با کدوم واژه ازت تشکر کنم. بابت تمام این یک سالی که گذاشتی کنارت نفس بکشم ازت ممنونم. بخاطر اینکه که گذاشتی بهت لبخند بزنم، که گذاشتی برای اولین بار حس کنم که میشه به یه مرد تکیه داد، که گذاشتی رویاهام توی خونت رنگ بگیره، که بهم جرعت اظهار وجود کردن رو دادی، که بهم فهموندی اگه خورد هم بشی بازم میتونی بلند شی و دنیات رو از اول بسازی ازت ممنونم. ازت ممنونم که به منه بی کس و کار اعتماد کردی و گذاشتی پا بزارم تو خونت. از این که بدون هیچ منتی بهم محبت کردی ازت ممنونم. از اینکه هر چند توی فکر خودت ولی این اجازه رو دادی که گاهی جای دختر گم شدت رو برات پر کنم ممنونم. حس داشتن پدر خیلی حس فوق العاده ای بود. درسته من پدر نداشتم ولی بخاطر این که برام پدری کردی ازت ممنونم. باید بدونی هم برادر خوبی هستی و هم پدر فوق العاده ای.
نمیدونم چه جوری ازت عذرخواهی کنم. بابت تمام کارهای بچگانه وگاها احمقانه ام که زجرت میداد ولی دم نمیزدی، بابت داد هایی که بعضی وقتا سرت میکشیدم، بابت تمام جیغ جیغ های بی خودیم، بابت انتظارات بی جام، بابت اینکه عصبیت میکردم، بابت این که چیز هایی که دوست نداشتی رو به یادت آوردم ازت معذرت میخوام. معذرت میخوام از اینکه روز آخر اینقدر تند باهات حرف زدم ولی مجبور بودم. امیدوارم درک کنی.
میدونم که خیلی دلت میخواد دلیل رفتنم رو بدونی ولی بهتره نپرسی چون خودم هم نمیدونم چرا باید برم. فقط این رو میدونم که بایدی در کار هست. بایدی که خیلی قوی تر از حس درونی خودمه. از خونه ات هیچی برنمیدارم به جز شناسنامه ام و کمی از پول های پس اندازم که از پول کارم توی اون آموزشگاه به دست اومده تا بتونم تا قبل از اینکه یه جایی کار پیدا کنم بتونم زندگیم رو بچرخونم. فکر نکن با این کارم خواستم بهت بگم من محتاج تو نیستم بلکه میخوام بگم انقدر بهم شجاعت دادی که با دست خالی بزنم به دل میدون. پس به خودت افتخار کن که همچین دختر خونده ای رو به جامعه تحویل دادی.
ازت یه خواهشی دارم، این که هیچ وقت دنبالم نگردی. هر چند که یاد تو تا ابد توی ذهن من باقی میمونه. یاد عمادی که پدرانه منو از وسط یه گله گرگ بیرون کشید و برام پدری کرد. من که هیچ وقت فراموشت نمیکنم. امیدوارم هر چند خیلی کم رنگ اما من هم یه جایی ته ذهنت حضور داشته باشم.
و باید در آخر باز هم ازت بابت تمام محبت هات تشکر کنم. منو حلال کن.
باران
بغض توی گلوم رو به زور فرو دادم و کلید رو توی در چرخوندم. نگاهم رو روی درخت های حیاط که از تنه ی لختشون قطرات بارون میچیکد چرخوندم. عمارت چهار طبقه و سفید انتهای حیاط مثل همیشه خود نمایی میکرد. پام رو توی حیاط گذاشتم و با قدم هایی که سعی میکردم جلوی لرزششون رو بگیرم رفتم داخل. با خودم عهد کرده بودم که هر اتفاقی افتاد نه ضعف نشون بدم و نه گریه کنم. نباید میزاشتم که عماد بفهمه چه جوری داغون شدم. در خونه رو آروم باز کردم و نگاهم رو توی سالن پایین چرخوندم. دلم میخواست لحظه به لحظه ی اون روز رو توی خاطرتم ثبت کنم. روزی که برای بار آخر پام رو گذاشتم توی این خونه. سالن پایین که طبق معمول با کاغذ دیواری های طلاییش و پارکت های هم رنگش و اون مبل های سلطنتی قهوه ای بزرگترین جای خونه بود خود نمای میکرد. با بغضی که لحظه به لحظه رشد میکرد به پیانوی گوشه ی سالن نگاهی انداختم و یاد تمام خاطراتی افتادم که پشت این ساز داشتم. قدم هام رو کشیدم سمت پله ها و ازش بالا رفتم. سالن طبقه ی دوم با دیزاین سفید مشکی که داشت برام آشنا بود. چقدر توی این سالن با عماد حرف زده بودم. چه قدر به حرف های همدیگه خندیده بودیم. نگاهم رو به سمت آشپزخونه چرخوندم. چقدر توی این آشپزخونه خونِ دل خورده بودم که غذاهام خوب از آب در بیاد. چقدر پشت این میز و صندلی با عماد غذا خورده بودم. چقدر موقعه ی غذا خوردن وقتی تمام حواسش به کارش بود دزدکی به چشماش نگاه کرده بودم. بغضم که داشت چونم رو به لرز می انداخت رو به زور فرو دادم که صدای ایمان از توی راه پله ها اومد: اومدی باران؟
سرم رو بالا گرفتم و بهش نگاه کردم. کلافه و عصبی بود. سری تکون دادم و گفتم: آره. کجاست؟
ـ از دیشب از اتاق غزل بیرون نیومده.
سری تکون دادم و راه افتادم سمت پله ها. قبل از اینکه برم سمت پله های ته راه رو وارد اتاقم شدم. اتاقی که لحظه به لحظه ی تنهایی ها و گریه هام رو دیده بود و صبوری کرده بود. اتاقی که شاهد عشقی بود که جون گرفته بود و حالا درخت بزرگی شده بود. درختی که امروز باید با دست خودم تیشه به ریشش میکوبیدم. سوئیچ ماشین و کیف و گوشی و دسته کلیدم رو روی میز گذاشتم. رفتم سمت کمدم و شناسنامه و پول هام رو برداشتم. خواستم در کمد رو ببندم که نگاهم به تابلوم افتاد. تابلویی که چقدر برای کشیدنش خون دل خورده بودم. تابلویی که میخواستم بدمش به عماد ولی هیچ وقت فرصت نشد. تابلو طرحی از صورت خود عماد بود. با پس زمینه ای آبی رنگ. برای چشماش بیشتر از باقیه اجزای چهره اش وقت گذاشته بودم. چشماش رو پر از برق کشیده بودم، پر از شادی. شاید درست شکل همون نگاهی که قبل از گم شدن نفس و غزل داشته. اشکی که روی صورتم سر خورده بود رو با حرص گرفتم و از اتاق زدم بیرون. ایمان جلوی در بود. تابلو و نامه رو به سمتش گرفتم و گفتم: اینا رو وقتی حال عماد خوب شد بهش بده. فقط وقتی خوب شد، میفهمی؟؟؟
romangram.com | @romangram_com