#فانوس_پارت_427
با تعجب گفتم: پرورشگاه؟
سری تکون داد وگفت: آره. یه سالی هست میرم و به بچه های یه پرورشگاه سر میزنم. هربارم کلی از این خرت و پرتا براشون میخرم. ولی امروز که میخواستم برم از شرکت زنگ زدند یه کار فوری پیش اومده بود باید میرفتم شرکت. این شد که اومدم خونه.
ـ واسه چی میری پرورشگاه؟
ـ بچه ها رو خیلی دوست دارم.
متعجب نگاهش کردم. باخنده نگاهم کرد وگفت: چیه؟ بهم نمیخوره دل نازک باشم؟
سری تکون دادم و گفتم: توکی هستی عماد؟ چرا من هیچ وقت نمیتونم بشناسمت؟
بلند خندید و گفت: حالا حالاها مونده که منو بشناسی. زیادی زوده واسه شناختن من.
ماشین رو جلوی یه پرورشگاه نگه داشت. با کمک هم باکس ها رو برداشتیم و رفتیم داخل. نگهبان با احترام بلند شد و همونجوری که دستش رو گذاشته بود روی سینش گفت: سلام مهندس.
عماد با لبخند سری تکون داد وگفت: سلام آقا رحمت. خوبی؟
مرد: مرسی آقا. دست بوسیم.
عماد لبخند دیگه ای زد و وارد محوطه شد. بچه های قد و نیم قد داشتند توی محوطه بازی میکردند و دنبال هم میدویدند. صداشون کل حیاط رو پر کرده بود. بعضیاشون به قدری خوشگل بودند که آدم باورش نمیشد بدون سرپرستند. یکی ازبچه ها با دیدن عماد جیغ کشید وگفت: عمو اومد! عمو عماد اومد. با این حرف سر تمام بچه ها به سمت عماد چرخید. به ثانیه نکشید که هم دویدند سمت عماد. عماد با لبخندی رفت سمتشون. نزدیکشون روی زانو نشستو بچه ها رو یکی یکی در آغوش گرفت. بچه ها هم آویزون گردنش میشدند وبا اخم میگفتند: چرا دیر کردی عمو؟
romangram.com | @romangram_com