#فانوس_پارت_373

سها: دلم برات سوخت. بیا بالا ولی دیگه جیکتم نباید در بیاد.

ایمان خندید و چیزی نگفت. به سمت سالن طبقه ی دوم هدایتشون کردم. سها روی یکی از مبل ها ولو شد و شالش رو از روی سرش کشید. ایمان هم که داشت با لذت نگاهش میکرد کنارش جا خوش کرد. عقب گرد کردم و وارد آشپزخونه شدم که صدای سها بلند شد: زحمت نکش باران. بیا یه دقیقه بشین میخوایم خودتو ببنیم.

ـ من که دیدن ندارم. ولی قیافه ی شما ها موقعه ی خوردن غذای من دیدن داره.

ایمان: دختر گفتم که برای شام نمیمونیم.

ـ ساعت 9 اومدی فکر کردی میزارم بری؟ خیال کردی آقا. من غذا گذاشتم باید وایستی تا تهش رو بخوری.

سها: زحمتت دادیم.

با سینی قهوه و شیرینی وارد سالن شدم و رو به سها لبخندی زدم و گفتم: این چه حرفیه میزنی؟

هر دوشون با تشکر قهوه و شیرینی برداشتند. سینی رو کنار مبل گذاشتم و خودم هم نشستم. گفتم: چه عجب از این ورا؟

ایمان: گفتم عماد نیست مام بیایم یه دل سیر اینجا بخوریم و بپاشیم پاشیم بریم.

ـ پس چشم صاحب خونه رو دور دیدی آره؟

ایمان: آره دیگه.

romangram.com | @romangram_com