#فانوس_پارت_353

بعد از خوردن شام و شستن ظرف ها وقتی عماد به تنهایی اتاقش پناه برد تا دوباره سرش رو تا ساعت 3 لای اون همه برگه گرم کنه من هم از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق مطالعه شدم. کنار پنجره اش ایستادم. این پنجره برعکس پنجره ی اتاق من که رو به بیرون باز میشد، رو به حیاط باز میشد. چند تا نفس عمیق کشیدم و رفتم سمت قفسه. دستم رو روی کتاب ها کشیدم. کتاب هایی که چند سال پیش کناره هاش پر میشد از نکته برداری هایی که میکردم. با لبخندی که گوشه ی صورتم جا خوش کرده بود یکی از کتاب ها رو بیرون کشیدم ونشستم پشت میز. با باز کردن کتاب انگار که تک تک کلمه هاش توی ذهنم شروع کرد به رژه رفتن. نمیدونستم ذهن خالیم رو یه موهبت بدونم یا یه مصیبت که هرچیزی که توش میریختم رو عینا حفظ میکرد و میسپردش دست حافظه ی دراز مدتش.

سرم رو به خوندن روز نامه وار کتاب گرم کردم. همین که یک کلمه رو میخوندم ذهنم سه کلمه ی بعدی رو از حفظ میگفت. از اینکه بعد از 4 سال که دیگه رنگ این کتاب ها رو هم ندیده بودم هنوز مثل روز اولی که میخوندم شون برام آشنا بودند لذت میبردم. شاید همین حافظه ی خالی و دست نخوردم بود که باعث میشد هر سال امتحانات رو با بهترین نمره پاس کنم. کتاب 240 صفحه بود و وقتی به صفحه ی 100 رسیدم با خمیازه کتاب رو بستم. نگاهی به ساعت روی میز انداختم. ساعت 2 بود.

خواستم ازجام بلند شم که صدای عماد از پشت سرم بلند شد: بیداری هنوز؟ چرخیدم سمتش. به چهار چوب تکیه داده بود پای راستش رو از پشت به پای چپش تکیه داده بود. توی دست راستش یه فنجون بود و توی دست چپش سیگاری دود میکرد.

از جام بلند شدم وگفتم: داشتم میرفتم بخوابم. تو نمیخوای بخوابی؟

از فنجونی که دستش بود و بخاطر عطری که ازش بر میخواست وتوی فضا میپیچید میشد فهمید که قهوه است جرعه ای نوشید وگفت: نه. این چند وقت خیلی کارام عقب افتاده. تو برو بگیر بخواب. من کار دارم هنوز.

سری تکون دادم و بعد از خاموش کردن برق از کنارش رد شدم. همونجوری که کامی از سیگارش میگرفت رفت توی اتاقش وگفت: صبح نمیرم شرکت. بیدارم نکن.

وارد اتاقم شدم و در رو بستم. صدای خفه ی پره های کولر گازی تنها صدایی بود که به گوش میرسید. خسته بود ولی نشستم پشت میز آرایشم و کمی کرم روی صورتم زدم. برس رو برداشتم و مشغول شونه کردن موهام شدم. چشمای آبیم توی اون تاریکی بهم چشمک میزد. خمیازه ای کشیدم و با حس رخوت از جام بلند شدم و روی تخت ولو شدم.

ساعت 6 طبق روال هر روز چشم باز کردم. بعد از برداشتن یه شلوار راسته ی مشکی و یه تیشرت تنگ توسی از توی لباس هام خودم رو زیر دوش رها کردم. قطره های آب با خشونت خودشون رو به صورتم میکوبیدند و من با لذت چشم بسته بودم و از این برخورد احساس آرامش میکردم. از حموم بیرون اومدم و بعد از عوض کردن پانسمان پهلوم لباس هام رو تنم کردم و از اتاق زدم بیرون. قبل از اینکه از پله ها پایین برم توی اتاق عماد سرک کشیدم. از دیدن وضعیت خوابیدنش خندام گرفت. دمر روی تخت افتاده بود وپای راستش از تخت پایین افتاده بود. دستش زیر شکمش مونده بود و دهنش باز بود. پتوش دورش پیچیده شده بود و صدای خرناس های یکی درمیونش اتاق رو پر کرده بود.

باهمون لبخند روی لبم از پله ها پایین اومدم و مشغول درست کردن صبحانه شدم. میدونستم که عماد تا دیر وقت بیدار بوده و به این زودیا بیدار نمیشه پس بعد از خوردن صبحانه چایی ساز رو از برق کشیدم وسفره رو جمع کردم. حس وحال ساز زدن رو نداشتم پس از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق مطالعه شدم. انگار که خودم هم بی صبرانه مشتاق ورق زدن کتاب ها بودم. یکی از کتاب های تخصصی که عماد گرفته بود رو برداشتم ونشستم پشت میز. چون کتاب برام جدید بود با دقت بیشتری میخوندمش ونکات مهمش رو با مداد کنار همون صفحه یاد داشت میکردم.

کلمه به کلمه ی کتاب رو میخوردم. عطش داشتم. عطش پرکردن ذهن خالیم. باید یه جوری این همه فضای خالی رو با چیزی اشغال میکردم که سوال های بی معنی و مفهومم اجازه ی جلون پیدا نکنند. انقدر محو کتاب شده بودم که گذر زمان رو حس نکردم. وقتی صدای عماد از توی راه رو بلند شد سرم رو بلند کردم وبا دیدن ساعت 12 جا خوردم. صدای عماد همچنان میاومد: باران؟... کجایی؟؟؟

آب دهنم رو قورت دادم وگفتم: تو اتاق مطالعه ام.

romangram.com | @romangram_com