#فانوس_پارت_321
ـ نمیشه نداره.گفتم همین الان میخوام ببینمش.
ـ کاری داری به خودم بگو.
ـ بامن بحث نکن کامیار. گفتم همین الان میخوام ببینمش.
کلافه دستی لای موهاش کشید وگفت: باشه.
تختم که برگشت توی اتاق سرجام نشستم وبه کامیار که داشت نگاهم میکرد گفتم: زنگ بزن دیگه.
کامیار: عماد کار داشت...
ـ بهش بگو یا همین الان بیاد ویا دیگه هیچ وقت نیاد.
ـ چرا لج میکنی باران؟
ـ چراش رو میفهمی. فقط بهش بگو بیاد.
از در اتاق رفت بیرون. سرم رو به پشتی تخت تکیه دادم و به در اتاق خیره شدم. توی دلم مدام خدا خدا میکردم که تمام این افکار زاده ی ذهن بیمارم باشه. دعا میکردم که همش بخاطر حساس شدنم باشه. نفس های عمیق میکشدم که بتونم آرامش خودم رو بدست بیارم. ضربان قلبم بالا رفته بود و دستام عرق کرده بود. یک ربع بعد در اتاق باز شد و عماد و کامیار و ایمان باهم وارد اتاق شدند. کامیار جوری گارد گرفته بود که انتظار داشت هر آن عماد بخوره زمین. هر چند که با چهره ی زرد شده ورنگ پریدش بعیدم نبود.
نگاهم روی لباس هایی که صبحم تنش بود ثابت مونده بود که با صداش سرم رو بلند کردم: چی شده باران؟
romangram.com | @romangram_com