#فانوس_پارت_298
ـ پس چرا یهو ریختی بهم؟
ایمان: اومدم توی بیمارستان انتظار داری پاشم برات پشتک بارو بزنم؟
سها: چرا سربالا جواب میدی؟
ایمان: ای بابا! الان یه تصادفی رو دیدم اعصابم ریخت بهم. چه گیری دادید شما دوتاها!
سها: تصادفی؟ خیلی بد زخمی شده بود؟
ایمان: آره بابا. شیکم یارو سفره شده بود.
سها چهره اش رو توی هم کشید وگفت: اه! نگو بابا حالم بد شد.
ایمان: تو که طاقت شنیدنشم نداری هی گیر نده به من.
در باز شد و عماد پرستاری که داشت دستگاه دیالیز رو دنبال خودش میکشد وارد اتاق شدند. نفسم رو باحرص دادم بیرون وبالشت روی تخت رو برداشتم. پرستار اخمویی که اومده بود مشغول کارش شد. عماد باخنده اومد نزدیکم وگفت: فکرکنم بالشتای این بیمارستان از دست تو جای سالم نداشته باشن.
همیشه دیدن این دستگاه عصبیم میکرد. کلافه روی تخت دراز کشیدم و روم رو از همه برگردوندم. بالشت رو جلوی دهنم آماده نگه داشتم. پرستار با یکم خشونت باند روی دستم رو باز کردو روی زخمم رو ضد عفونی کرد. میدونستم چند ثانیه بعد سوزن ها توی دستم فرو میره. بالشت رو توی دهنم فرو کردم و....
romangram.com | @romangram_com