#فانوس_پارت_290
از اینکه همه چیز به این سرعت داره درست میشه و قرار این درد لعنتی دست ازسرم برداره خیلی خوشحال بودم. ازاینکه عماد به فکرمه خوشحال بودم. از اینکه فراموشم نکرده خوشحال بودم. از خیلی چیزها خوشحال بودم. از اینکه شاید بهم علاقه داشته باشه خوشحال بودم. از اینکه امید داشت کم کم توی قلبم سرازیر میشد خوشحال بودم. امیدی که امیدوار بودم مثل باقیه امیدهایی که داشتم دو روزه ازبین نره.
فضای خفقان آور بیمارستان تمام امیدم رو گرفت. فکر این که اگه پیوند نگیره و من با درد به مراتب بدتر مواجه شم تمام موهای بدنم رو سیخ میکرد. عمادم که از صورت رنگ پریده ام دلهره و استرسم رو فهمیده بود دستم رو بین دستاش گرفته بود با این حال حتی گرمای دستای عمادم نمیتونست آرومم کنه. شاید این تنش و اضطراب مخصوص فضای بیمارستان با اون بوی تند الکل و محیط کم نورش بود.
عماد جلوی اطلاعات ایستاد و رو به پرستاری گفت: دکتر احدی رو کجا میتونم پیدا کنم؟
پرستار نگاهی به سالن انداخت و رو به ته سالن اشاره کرد وگفت: اوناهاشن.
عماد نگاهش رو به سمت ته سالن چرخوند وهمونجوری گفت : مرسی. ومن رو دنبال خودش کشید. رو به روی مردی که قد بلند وچهار شونه بود ولی درعوض شیکم برآمده ای داشت که به صورت چاق وتپلش میاومد ایستاد. مرد عینک روی صورتش رو جا به جا کرد وبا لبخند گفت: چطوری مهندس؟
عماد: خوبم. دکتر اومدم برای بستری شدن.
دکتر: آوردیش؟
عماد به من که پشتش ایستاده بودم اشاره کرد وگفت: آره. اینجاست.
دکتر نگاهم کرد. زیر لب سلام کم قوتی گفتم. لبخند پررنگی توی صورتش پیدا شد. گفت: سلام خانوم. خوبید؟
ـ مرسی.
romangram.com | @romangram_com