#فانوس_پارت_287
لبخندی توی صورتش پاشیدم و راه افتادم سمت پله ها. قبل از اینکه از پله ها بالا برم برگشتم سمتش و گفتم: عماد؟
ـ بله؟
ـ بازم ممنون.
ـ خواهش میکنم.
گاهی حس میکردم که هیچی راجع به عماد نمیدونم. مردی که درعین بی تفاوتیش گاهی اونقدر نرم وملایم میشد وبه فکر راحتیم بود که شک میکردم خودش باشه. مردی که دربرابر هیچ چیزی واکنش نشون نمیداد ولی طاقت چند لحظه ناراحتیم رو نداشت. مردی که هیچ وقت حس نکردم کوچکترین علاقه ای به من داشته باشه ولی هرکاری میکنه که من رو بیشتر پیش خودش داشته باشه. خدایا... عماد کیه؟ کیه که من هیچی ازش نمیدونم ولی اینقدر خودمو بهش نزدیک میبینم؟ کیه که هیچ واکنشی در برابر نگاه های تب دار من نشون نمیده ولی نمیخواد ثانیه ای درد کشیدنم رو ببینه؟ چقدر دور بودم از اصل وجود این مرد و چقدر این تقلا برای پیداکردن جواب سوالام لذت بخش بود.
باد خنک شب که از پنجره ی باز ماشین به داخل میاومد پوست صورتم رو نوازش میکرد. موزیک لایتی که از دستگاه پخش میشد و لبخندی که به لب من و عماد بود همه و همه دست به دست هم داده بودند تا فضا از سکوت وتنش خونه دور بشه. ماشین رو کنار پارک بزرگی نگه داشت. صدای شرشر آبی که از فواره های وسط حوض به گوش میرسید باصدای قار قار کلاغ ها قاطی شده بود. باد درخت ها رو تکون میداد. صدای بازی وخنده ی بچه هایی که توی منطقه ی بازی بودند همه جا پخش شده بود.نفس های عمیق میکشیدم و سعی میکردم از فضا بهترین استفاده رو بکنم.
عماد باقدم های بلندش روی سنگ فرش های صورتی وسفید پارک راه میرفت. بلوز اسپرت آبی نفتی روی جین ذغالیش پوشیده بود وعینک دودیش که تا چند دقیقه قبل از غروب آفتاب روی چشماش بود رو توی جیب پیرهنش گذاشته بود. یکم که به سمت مرکز پارک راه رفتیم صدای خنده ای نازک و زنونه رو از پشت سرمون شنیدیدم. هر دو با هم چرخیدیدم وسها وایمان رو دست توی دست هم دیدیم. با لبخند رفتم سمتش و دستش رو گرفتم. گفتم: چطوری؟
سها: تو چطوری؟ شنیدم کلیه برات پیدا شده؟
ـ آره. فردا قرار برم بستری شم.
سها: ایشالا خوب شی زودتر.
ـ مرسی.
romangram.com | @romangram_com