#فانوس_پارت_285

ایمان: یارو مطمئنه؟

عماد: آره بابا.

لب هام رو خیس کردم وگفتم: جدی میگی عماد؟

عماد: آره. فردا باید بری بستری شی. چند تا آزمایش باید قبل از عمل بدی. احتمالا پس فردام عملت کنن.

ایمان: چقدر زود...

عماد: خودم خواستم زودتر عملش کنن.

باورم نمیشد که دیگه نیازی نیست این درد مسخره ی دستم رو تحمل کنم. هم خوشحال بودم وهم متعجب. باورم نمیشد که عماد اینقدر پی گیر کارای من باشه. یعنی اینقدر براش مهم بودم که نمیخواست بیشتر از این اذیت بشم؟ خدایا... یعنی میشه یه بارم دنیا به کام من بچرخه؟ صدای عماد منو از فکر و خیال درآورد: چون شاید یه ماهی مجبور بشی از جات بلند نشی امشب میخوام ببرم بگردونمت. برو حاضر شو. بعد رو کرد به ایمان وگفت: توام برو سها رو بردار بیاید پارک همیشگی.

ایمان از جاش بلند شد وگفت: الان راه میافتید؟

عما: یه نیم ساعت دیگه. تا تو سها رو برداری ماهم رسیدیم.

ایمان: باشه. پس میبینمتون.

ایمان رفت ولی من همچنان مات به عماد نگاه میکردم. از جاش بلند شد وبا لبخند ملایمی جلوم ایستاد وگفت: چیه؟ چرا بد نگاه میکنی؟

romangram.com | @romangram_com