#فانوس_پارت_282


عماد: من که خونه نبوم، ولی باران میگه ناهار که خورده رفته.

ایمان: چرا اینقدر زود برگشت؟

عماد: میگفت کار داره.

ایمان: کار داره یا یاراش منتظرشن؟

عماد: نمیدونم کی میخواد دست از این کاراش برداره.

ایمان پقی زد زیر خنده وگفت: حالا نکه خودت خیلی پاک وطاهری!

باچشم غره ی عماد ایمان ساکت شد. فراموش کردن اینکه عماد من رو به چه عنوانی وارد خونه اش کرده بود هنوز برام خیلی سخت بود. گاهی به قدری ازش متنفر میشدم که دلم نمیخواست حتی یه لحظه ی دیگه توی خونش زندگی کنم وگاهی خودم رو میزدم به بیخیالی مطلق تا همه چیز کم کم فراموش بشه. گاهی که حالم خیلی بد میشد خودم رو با این فکر که عماد این کار ها رو گذاشته کنار آروم میکردم. هر چند که زیاد جواب نمیداد.

ایمان: غرق نشی!

سرم رو آوردم بالا وگفتم: چی؟

ایمان لبخندی زد وگفت: هیچی.


romangram.com | @romangram_com