#فانوس_پارت_251
مبهوت به کامیار نگاه کردم وگفتم: یعنی... همه چیز رو گفت؟
با لبخند مهربونی گفت: آره. همه چیز رو گفت.
ـ چ... چرا باید همچین کاری کنه؟
ابرویی بالا اندخت وگفت: ناراحتی؟
با حرص گفتم: تو جای من بودی خوشحال میشدی؟
اشک میریختم و اینا رو میزدم. انقدر توحال خودم بودم که صدای پایی که درست پشت سرم ایستاد بود رو نشنیدم. وقتی آهنگ تموم شد سرم رو روی پیانو گذاشتم و از ته دل زار زدم. یکم بعد احساس کردم دستی سرشونم نشست. با تعجب برگشتم وبه یه جفت چشم تیله ای نگاه کردم. صورتم رو پاک کردم وگفتم: ببخشید. بیدارت کردم؟
لبخندی زد وگفت: میدونستی خیلی قشنگ میخونی؟
لبخند تلخی زدم وپارتیتورم رو بستم. روی مبل کنارم نشست وگفت: میشه یه سوالی ازت بپرسم؟
سرم رو تکون دادم ونگاهش کردم. نفسش رو داد بیرون و گفت: هیچ وقت به اینکه از اینجا بری فکر نکردی؟
ـ کجا برم؟
ـ دنبال سرنوشتت.
romangram.com | @romangram_com