#فانوس_پارت_216


ـ دیگه این کلمه رو تکرار نکن باران. فهمیدی؟

چشماش رو از اشک پاک کرد وگفت: چرا باید بهت اعتماد کنم؟

از جاش بلند شد و گفت: مجبور نیستی. در این خونه بازه، میتونی هر جا که دوست داری بری. هیچ دینی هم به گردن من نداری. فکر کن برده ام بودی و آزادت کردم.

سرش رو روی پاهاش گذاشت و هق هقش رو رها کرد. نمیدونست چیکار کنه. نمیفهمید که دیگه باید به کی اعتماد کنه. جایی رو نداشت که بره و از اینکه پیش عماد هم بمونه دو دل بود. نمیدونست میتونه به این مرد چشم تیله ای که نجابت الانش رو مدیونش بود اعتماد کنه یا نه. مردی که اون رو درست مثل برده ها خریده بود. داشت به روزگار سیاه خودش فکر میکرد که صدای عماد اون رو ازحال و هوای خودش بیرون کشید: کسی رو داری که پیشش بمونی؟

سرش رو از روی پاش بلند کرد وسرش رو به نشونه ی نه تکون داد. عماد کلافه دستی لای موهاش کشید وگفت: پس میخوای چی کار کنی؟

بابغض گفت: نمیدونم.

ـ نمیخوای اینجا بمونی؟

عماد: نگفتم نمیخوای اینجا بمونی،گفتم دوست نداری اینجا بمونی؟

با تعجب دفتر رو بستم و برگشتم سمتش. با لبخند بالای سرم ایستاده بود و داشت نگاهم میکرد. اخمام رو کشیدم توی هم و گفتم: چرا خوندی؟

بازوم رو گرفت و گفت: با این حالت نشستی تجدید خاطرات خوش گذشته میکنی؟ دختر جون مثلا تو مریضی ها. نشوندتم روی تخت و خودش جلوم نشست وگفت: ناهار رو میای پایین یا بیارم برات بالا؟


romangram.com | @romangram_com