#فانوس_پارت_209
ـ من که ندیدمش.
در باز شد و چهره ی بشاش ایمان وارد شد. به هممون سلام داد و رو به من گفت: باران تو هر روز کادر بیمارستان رو مستفیض میکنی ها. هر روز میبیننت.
لبخند تلخی زدم و چیزی نگفتم. ایمان رو به عماد گفت: کامیار کجاست؟
عماد: فرستادمش بره خونه. اینجا که کاری نداشت.
ایمان به من اشاره کرد وگفت: این خانوم غشی کی مرخص میشه؟
عماد نگاه غمگینش رو به من داد وگفت: فردا صبح.
ناخوداگاه دو تا قطره اشک از گوشه ی چشمم پایین چکید. سها اشکارو گرفت و گفت: اِ! قرار نبود گریه کنی ها. خوبی میشی بابا.
بینیم رو بالا کشیدم وچیزی نگفتم. ایمان خواست جو رو عوض کنه باخنده گفت: باران منو از نون خوردن انداختی ها.
سها با خنده گفت: اتفاقا الان داشتیم غیبتت رو میکردیم.
ایمان زد به شونه ی سها وگفت: چشمم روشن.
سها باخنده گفت: نگران نباش شاگردت کلی ازت حمایت کرد.
romangram.com | @romangram_com