#فانوس_پارت_205
با استرس نگاهش کردم وگفتم: تاچند وقت باید اینجوری باشم؟
ـ دستگاه رو تازه بهت وصل کردند چون قبلش باید یه عمل کوچیک روی دستت میشد که رگ هات رو بهم وصل کنند. بخاطر اینکه چند هفته ای هست خونت تصویه نشده باید 12 ساعتی بخوابی زیر دستگاه. ولی بعدش هر دو روز یه بار 6 ساعت باید بری زیر دستگاه.
با اشکی که توی چشمام جمع شده بود گفتم: یعنی چی عماد؟ یعنی قراره تا آخر عمر...
کلافه حرفم رو برید وگفت: تا وقتی که یه کلیه برای پیوند پیدا بشه.
بخاطر درد دستم و اشکی که توی چشمام بود چشم بستم و رفتم زیر لحاف. با بغض گفتم: خودت میدونی به این زودیا پیدا نمیشه.
باحرص گفت: برات پیدا میکنم.
بینیم رو بالا کشیدم و گفتم: برو بیرون عماد. تنهام بزار.
ـ باران...
ـ خواهش میکنم.
چند دقیقه بعد صدای در بلند شد. هق هقم رو رها کردم و گذاشتم اشک هام روی صورتم روون بشن. دردای خودم کم بود که حالا این یکی هم بهش اضافه شده بود. نمیفهمیدم که چرا باید هر چی بدبختی توی دنیاست برای من باشه. مادرم رو که خیلی زود از دست دادم و خودم شدم یه ساقی. اگه عماد توی زندگیم پیدا نمیشد معلوم نبود که کارم به کجا میکشید. حالا با اون همه خاطره ی تلخی که داشتم باید یه درد دیگه رو هم قبول میکردم.
انقدر گریه کردم و زجه زدم تا یه پرستار در اتاق رو باز کرد و اومد داخل. بادیدن صورت خیسم گفت: چرا گریه میکنی خانوم خوشگله؟
romangram.com | @romangram_com