#فانوس_پارت_203
چشماش رو باریک کرد وگفت: چیزی شده؟
ـ نه. چی شده؟
ـ پس چرا غذات رو نمیخوری؟
ـ سیرم.
ـ حالا مابگیم سیریم که یه ساعت پیش صبحانه خوردیم یه حرفی. چت شده؟
ـ هیچی بابا خوبم.
صدای زنگ تلفن نزاشت بیشتر از این سوال پیچم کنه. سریع از جام بلند شدم وگفتم: من جواب میدم. و از پله ها بالا رفتم. گوشی توی اتاق عماد بود. برش داشتم و خواستم برگردم پایین که درست دم در اتاقش دوباره تیر کشیدن های پهلوم شروع شد. چند لحظه ایستادم تا شاید دردش بیفته ولی ول کن نبود. دستم رو به چهارچوب تکیه دادم و چند تا نفس عمیق کشیدم تا شاید بهتر شم ولی خبری از قطع شدن تیرکشیدن ها نبود. گوشی توی دستم همچنان داشت زنگ میخورد. درد این بار به قدری غیرقابل تحمل بود که حتی نمیتونستم تکون بخورم. صدای عماد از پایین اومد: چی شد باران؟
گوشی از دستم افتاد وچند دقیقه بعد صدای جیغم بلندشد: عمــــــــاد.....
به دقیقه نکشید که کامیار و عماد هردو بالای سرم بودند. عماد بازوم رو گرفت وگفت: چت شده؟
تمام توانم یه باره ازبین رفت وبی حال توی بغل عماد افتادم. سرم رو بلند کرد و تقریبا داد زد: چته باران؟
بریده بریده گفتم: پ... پهلوم....
romangram.com | @romangram_com