#فانوس_پارت_201
ـ چیزی به ذهنم نمیرسه. یه چیزی بگو.
کامیار: قیمه.
باتعجب نگاهش کردم وگفتم: توام قیمه دوست داری؟
عماد زد سرشونه ی کامیارو گفت: ماخانوادتن عاشق قیمه ایم.
باخنده سرم رو تکون دادم و مشغول کار شدم. دو برادر بعد از تموم کردن صبحانشون تشکر کردند و رفتند بالا. من هم پایین موندم و غذام رو درست کردم. حدود ساعت 5/12 بود که غذا حاضر شده بود. از پله ها بالا رفتم وخواستم صداشون بزنم که ناخودآگاه بخاطر مکالمشون پشت در ایستادم و به حرفاشون گوش دادم کامیار که به نظر عصبی بود گفت: آخه چرا؟
عماد: چرا نداره. اون وصله ی تو نیست.
کامیار: ببین داداش من، اگه خودت ازش خوشت اومده بگو. انقدر مرد هستم که نخوام ازت بگیرمش ولی اگه این نیست یه دلیل قانع کننده بیار.
عماد باحرص گفت: باران هیچ شباهتی به دخترایی که تا حالا دورو برت بودن نداره.
کامیار: دِ خوب چون هیچ شباهتی نداره ازش خوشم اومده دیگه. اگه مثل اونا بود که نمیخواستم باهاش زندگی کنم. همین نجابتش باعث شده که حتی نتونم بهش نگاه بد داشته باشم. همین خانومیش منو درگیر کرده عماد.
عماد: گفتم نه.
romangram.com | @romangram_com