#فانوس_پارت_199

ساعت 8 شب بودکهرسیدیم به خونه. هرسه تامون خسته بودیم. با یادآروی اتفاق دیروز هنوز به خودم میلرزیدم. سرم درد میکرد و محتاج خواب بودم. تمام دیشب رو توی بیمارستان و روی یه تخت سفت گذرونده بودم ونتونسته بودم بخوابم. عماد ساکم رو از دستم گرفت وگفت: اگه گرسنه ات نیست برو بخواب. خسته ای.

درحالی که به زحمت لای چشمام باز میشد گفتم: بزار یه چیزی آماده کنم بخورید بعد...

کامیار هم به کمک عماد اومد وگفت: دوتایی یه چیزی دست وپا میکنیم. تو برو بخواب.

دیگه نتونستم مقاوت کنم وبعد از شب بخیر گفتن کوتاهی به اتاقم رفتم. مانتوم رو پرت کردم روی صندلی وخودم هم روی تخت دراز کشیدم. اون صحنه حتی توی خواب هم دست از سرم بر نمیداشت. این ماجرا رو به جز من وعماد کسی نمیدونست. کامیار یه بوهایی برده بود ولی نه اونقدری که اصل ماجرا رو بفهمه. چشمام رو روی هم فشار دادم تا خواب دقیقه ای مهمونش بشه. با اینکه سرم از حجم افکار مختلف در حال ترکیدن بود ولی بخاطر خستگی بیش از حدم سریع خوابم برد.

با اینکه مطمئن بودم کامیار و عماد هم خیلی بعد ازمن بیدار نمونداند ولی جفتشون تا ساعت 11 خواب بودند ومنی که از ساعت 6 صبح بیدار بودم حسابی حوصله ام سر رفت. داشتم با کسلی کانال های تی وی رو بالا وپایین میکردم که کامیار باسرو صورت خواب آلودی از پله ها پایین اومد. سر جام صاف نشستم وگفتم: سلام. صبح بخیر.

باچشمای پف کرده نگاهم کرد وگفت: سلام. بیداری؟

ـ ازساعت 6 .

باتعجب نگاهم کرد وگفت: شوخی میکنی؟

عماد که پشت سر کامیار ایستاده بود گفت: نه. عادت داره همیشه زود بیدار شه.

رو کردم سمت عماد وبا لبخند گفتم: سلام. صبح بخیر.

با لبخند جوابم رو داد وهر دو برادر رفتند سمت آشپزخونه. ازجام بلند شدم وبراشون چایی ریختم. میز رو جمع نکرده بودم سر همین هردو مشغول خوردن شدند. عماد که داشت لقمه اش رو میجوید گفت: خودت خوردی؟

romangram.com | @romangram_com