#فانوس_پارت_184


مرد هم که بخاطر وزن من و شنا کردن به نفس نفس افتاده بود چیزی نگفت و من رو دنبال خودش میکشید. حتی قدرت این رو نداشتم که برگردم وببینم این وحشی کیه که من رو گرفته. چشمام میسوخت و ازشون آب میاومد. و سرفه هایی که پایانی نداشت. با هر بدبختی که بود به ساحل رسیدیم وبه محض رسیدن مرد منو ول کرد و خودش کمی بالا تر ازمن روی شن ها ولو شد. درحالی که مطمئن بودم بخاطر سرفه هام کبود شده ام سرم رو بلندکردم و به چهره ی ابلهی که من رو اینجوری کشونده بود سمت ساحل نگاه کردم.

عصبی شدم و در حالی که سعی میکردم به سرفه هام خاتمه بدم داد کشیدم: میشه... بگی اینجا... چه خبره؟... چرا اینجوری... کردی؟.... من خودم داشتم... میاومد ساحل... چرا... منو باخودت کشیدی؟

کامیار که هنوز نفسش سرجاش نیومده بود با چشمای متعجب نگاهم کرد وگفت: یعنی... نمیخواستی خودت رو بکشی؟

عصبی داد کشیدم: آخه چرا فکر کردی باید خودم رو بکشم ابله؟

بخاطر سرو صدای من بچه ها دویدند سمت ساحل. چهره ی همشون مشوش و عصبی بود. عماد کنارم نشست ودرحالی که از شدت ناراحتی سرخ شده بود داد کشید: کدوم گوری بودی؟ میخواستی چه غلطی بکنی؟

سر جام سیخ نشستم و درحالی که هنوز گاهی سرفه میکردم متعجب گفتم: یکی به من بگه اینجا چه خبره؟ شما چرا اینجوری میکنید؟

ایمان عصبی گفت: تو بگو چرا اینجوری میکنی؟

ـ چه جوری؟

عماد داد کشید: میگم میخواستی چی کار کنی؟

عصبی شدم ومثل خودش داد کشیدم: میخواستم شنا کنم. شنا کردن جرمه؟


romangram.com | @romangram_com