#فانوس_پارت_175
ـ پس چت شد یهویی؟
ـ گاهی وقتا پهلوم تیر میکشه.
ـ حتما برو دکتر.
ـ باشه.
ظرف های غذا بعد از خورده شدن روی اپن گذاشته میشدند. از جام بلندشدم و ظرف ها رو توی سینک گذاشتم و مشغول شستنشون شدم. رها اومد سمتم و گفت: یعنی چی باران؟ ظرفا ی ظهرم تو شستی. برو بشین من میخوام بشورم.
لبخندی زدم وگفتم: نه. خودم میشورم.
مینا هم به کمکش اومد دو تایی من رو از آشپزخونه انداختند بیرون. برگشتم توی سالن و دیدم هم کنار سها جای خالی هست .هم کنار عماد. رفتم سمت سها وهمین که خواستم بشینم ایمان بازوم رو گرفت وگفت: جای منو تصاحب نکن میخوام بشینم پیش زنم.
لبخندی زدم و جام رو بهش دادم. برگشتم وبه چشمای منتظر عماد نگاه کردم. میدونستم که اگه بخوام برگردم بالا همه میفهمند که یه مشکلی با عماد دارم. نباید وجهشو پیش بقیه خراب میکردم. ایمان بهم گفته بود که غرورش رو خیلی دوست داره. در برابر نگاه های خیره نگار که کنار کامیار نشسته بود رفتم و کنار عماد جاخوش کردم. چرخید و لبخندی توی صورتم پاشید. بی تفاوت روم رو ازش گرفتم و به جای دیگه ای نگاه کردم. کامیار به شونه ی شروین زد وگفت: بچه مطرب سازتو در بیار یه صفایی بده به مجلس.
شروین با خنده گیتارش رو از کنار دیوار برداشت و دوباره سرجاش نشست. چشماش رو بست و شروع کرد به زدن آهنگ. خدایی خیلی قشنگ میزد. رها و مینا هم دست از کار کشیده بودند و جلوی اپن به شروین نگاه میکردند. یکم بعد صداشم آهنگش رو همراهی کرد:
romangram.com | @romangram_com