#فقط_من_فقط_تو_پارت_217
یه لبخند زد و گفت: گشنت نیست؟؟؟ بیا ساندویچ خریدم.
رفت و از تو نایلونش دوتا ساندویچ در آورد با دو تا نوشابه. یگیشو داد دست من. یه بطری بزرگ آب مهدنی هم بیرون آورد.
تازه فرصت کردم به لباسهاش نگاه کنم. یه تیشرت سفید یقه هفت تنش رود با یه شلوار سورمه ای نایک. طاهرا" با هر لباسی خوشتیپ بود.
اومد کنارمو بی حرف ساندویچها رو خوردیم. غذامون که تموم شد از جاش بلند شد. رفت سمت کمد. در کمد و باز کرد و دوتا تشک و دوتا پتو در آورد و پهن کرد. یه راه باریک ... یه فاصله هم بین دو تا تشک گذاشت.
بی اختیار از اینکه انقدر با فکره و مراعات میکنه یه لبخند اومد رو لبم. با اینکه آرتینم مرد بود. حس داشت با اینکه الان تنها بودیم تو یه جایی که هیچ احدی نبود هیچ کسی که بخوام ازش کمک بگیرم. اگه می خواست می تونست خیلی کارها بکنه اما نمی کرد. مرد بود مراعات می کرد. بدون تذکر خودش درک می کرد.
از این کاراش خوشم میومد. وقتی این جوری با درک بود وقتی این جوری حسش می کردم که می تونم بهش تکیه کنم که هر جوری باشه ازم حمایت میکنه یه حس خوبی تو وجودم می پیچید یه حس گرم ، داغ، شیرین.
جاها رو انداخت و خودش نشت رو تشک سمت راستیه و به تشک دوم اشاره کرد و گفت تو اونجا بخواب. یه نگاه به تشک کردم. یه نگاه به دامن. دلم می خواست برم و همون شلوار پاره امو بپوشم آخه دامنم شد لباس برای خواب اونم جلوی یه پسر نامحرم؟؟؟
آرتین داشت منتظر نگام می کرد. بارون شدید تر شده بود و هوا هم سردتر.
آروم رفتم جلو و خزیدم زیر پتوم. یه غلط زدذم و خودمو با پتو قنداق کردم. پتو رو تا زیر چونه ام بالا آوردم. نکنه که یه وقتی یه درزی تو پتو ایجاد بشه و خدایی نکرده زبونم لال عفت ما مورد دار بشه.
آرتین یه ذره با تعجب بهم نگاه کرد. مطمئنم به عقلم شک کرد. از جاش بلند شد و چراغو خاموش کرد. از بیرون کماکان صدای بارش میومد. به پهلو خوابیدم و دستمو گذاشتم کنار سرم رو بالش.
به آرتین نگاه کردم. اومد رفت زیر پتوش و تاق باز دراز کشید. دستشو گذاشت زیر سرش. پتوشو تا رو شکمش بالا آورده بود. داشت به سقف چوبی اتاقکمون نگاه می کرد.
منم تو تاریکی زل زده بودم بهش. از زور بیکاری.
romangram.com | @romangram_com