#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_453
پریدم بغلش و گفتم:
- آبجی فدات شه داداشی ... منم دلم خعلی واست تنگ شده بود.
با زدن این حرف پدرام حسابی واسم قیافه گرفت و پشت چشمی واسم نازک کرد و با وسواس من رو از خودش جدا کرد و گفت:
- ایــش ... برو اونطرف ببینم. زود صمیمی می شه.
و به سمت یخچال رفت و شروع کرد به ناخنک زدن. از داخل یخچال یه ظرف ژله جلوش گذاشتم و گفتم:
- داداشی تو رو خدا زحمات گرانقدرم رو خراب نکن. این ظرف واسه تو به بقیه چیزا ناخنک نزن.
پشت میز نشست و مشغول خوردن شد. یهو سرش رو آورد بالا و گفت:
- راســتی ...
romangram.com | @romangram_com