#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_354

حوصله حرف هاش رو نداشتم. یه نگاه به ساعت انداختم. نیم ساعت دیگه تا سال تحویل مونده بود. از دستش دلخور بودم اما نمی خواستم اولین عیدی که کنار هم هستیم خراب بشه. بزور لبخندی زدم و گفتم:

- خیلی خب . بریم اما شب باید همه حرف هاش رو مو به مو واسم بگی.

دستم رو گرفت و با هم پایین رفتیم. سیما سفره هفت سین رو چیده بود و مشغول بررسی کردن سفره بود. فرهاد هم تلویزیون رو روشن کرد و همگی دور سفره نشستیم. فرهاد واسمون از تاریخ ایران و تاریخچه ی عید نوروز حرف می زد. از حرف زدنش خوشم اومد. مشخص بود آدم تحصیل کرده و خوبیه. شاید تو بر خورد اول که دیدمش ذهنیتی که نسبت بهش پیدا کرده بودم خیلی با الان فرق داشت.

دیگه به تحویل سال نزدیک شدیم که فرهاد ازمون خواست چشم هامون رو ببندیم و دعا کنیم. قبل از اینکه چشم هام رو ببندم یه نگاه به سیما انداختم. خودش رو به زور تو بغل فرهاد جا کرده بود. چقدر خوب می شد اگه آریان هم جلو سیما یکم با من بهتر برخورد می کرد. آهی کشیدم وچشمام رو بستم و شروع کردم به دعا کردن ...

به اینکه سال خوبی واسم باشه ... به اینکه از ازدواجی که کردم پشیمون نشم و خیلی چیزای دیگه ... بین دعا کردنم حس کردم دست آریان دور گردنم حلقه شد ولی با خودم گفتم:

- خنگ خدا از بس عقده ای الان دیگه توهم بغلش رو می زنی.

اما با کشیده شدن سرم به سمتی که آریان نشسته بود دیگه به خودم و توهماتم شک کردم. آروم یکی از چشمام رو باز کردم. آریان بود که سرم رو روی شونه اش گذاشته بود. وقتی دید چشمم رو باز کردم واسم چشمک زد. خوشم اومد از کارش اما هنوزم یکم ازش دلخور بودم. علارقم اینکه نمی خواستم از بغلش بیرون بیام اما یکم کم محلی هم واسش لازم بود.

زبونم رو تا آخر واسش در آوردم و سرم رو از روی شونه اش برداشتم و باز چشمام رو بستم . قبل از اینکه بخواد عکس العملی نشون بده صدای تلویزیون که خبر از تحویل سال نو می داد، بلند شد.

از آهنگی که آریان گذاشته بود کیف کردم. کم کم در حال ذوق مرگ شدن بودم. همیشه با توجه به حسش آهنگ گوش می داد و این آهنگ نشون می داد که به کل سیما رو فراموش کرده. خدا روشکر دیشب تموم شد. اعصابم از کنار هم بودنشون خرد می شد.

romangram.com | @romangram_com