#ازدواج_به_سبک_کنکوری_پارت_316

کنترل از دستش افتاد. صاف نشست رو مبل و گفت:

- راست میگیا. اصلا یادم نبود. کلاس های من که دیگه کنسله. سه چهار روز وقت داریم کافیه دیگه.

از رو مبل بلند شدم و گفتم:

- تا من ظرف ها رو می شورم تو هم استراحت و کن. بعد میریم خرید.

دستش رو زیر سرش گذاشت و زیر لب باشه ای گفت.

دو تا دونه بشقاب بیشتر نبود. سریع شستمش و رفتم تو اتاقمون. لباس هایی رو که می خواستم رو برداشتم تا اتوشون بزنم. مشغول اتو کردن لباس هام بودم که گوشیم زنگ خورد. اسم پدرام افتاده بود. عجیب بود. ترسیدم اتفاقی افتاده باشه سریع گوشی رو برداشتم و گفتم:

- سلام

پدرام: سلام آجی

صداش خیلی مظلوم بود. فقط وقتی خیلی ناراحت بود این طوری حرف می زد.

romangram.com | @romangram_com