#ازدواج_توتیا_پارت_64

– چی با مزه؟!! چیِ این داستان با مزه ـست؟ هادی با کسی ازدواج کنه که دختره قبول کنه یکسال بعد از زندگی شرعی و قانونیش زیر یه سقف اونم طبقه ی دوم خونه ی پدری هادی که مادرم و برادرام چهار چشمی نظاره گر زندگیشونند جدا بشن بدون حق و حقوق آنچنانی ای که امروزه دخترا یاد گرفتن می ذارند؟ تازه خونواده ی دختره رو باید خونواده ی من بپسندند، دختره از نظر مادر من ایراد نداشته باشه خب یه دختر مجرد، خونواده دار، مطابق ایده آل های مامان من می یاد زن هادی می شه که سال دیگه طلاقش بده برگرده خونه ی باباش؟
نفسی کشیدم و گفتم: خب نه.
هستی- هادی هم می دونه نمی شه. قاطی کرده تا حالا هم خیلی دختر پیدا کرده ها ولی هیچ دختری زیر بار نرفته. خونواده ی دختره ها زیر بار نرفتند. تازه از همه بدتر اینکه هادی نمی تونه با یکی مصلحتی ازدواج کنه تا آخر کار بهش پول بده و طرف بره دنبال زندگیش و هادی هم بره دنبال شیده چون مادرم سریع می فهمه. همینطور هانی و حسام که همچین شرطی هم آقا جون برای اونا گذاشته که این کار هادی به منزله ی خ*ی*ا*ن*ت به اونا می شه. از طرفی اون دختره باید یکسال زیر یک سقف با هادی باشه و یک زندگی زناشویی واقعی تازه کی با هادی می سازه؟ ” هستی قیافه اشو جمع کرد و با حالت بیزاری گفت”
– اَه من که بودم عمراً.
– عنقه؟
– زهرماره، من که از خدامه دختره پیداش بشه تا هادی زودتر بره که انقدر به من بدبخت و به فریبرز بیچاره گیر نده، از ترس آقا که جرئت نداریم یه جا بریم. مثلاً عقد کرده ی همیم ” صداشو کلفت کرد و با ترش رویی گفت” کجا می ری؟! کی می یای؟ ساعت یازده شب خونه نباشی من می دونم و تو و فریبرز. چرا دیشب خونه ی مادر شوهرت موندی؟ کی اجازه داد؟ کی گفت؟ تو بی جا کردی، فریبرز بی جار کرد تو رو می خواد ببره شیراز یک هفته اونجا باشید، خیال کرده بابات مرده دیگه شهر هرته.. وای توتیا جون دست رو دلم نذار که اگر می تونستم و دلم به مهر داداشم گرفتار نبود از حرص صد بار کشته بودمش. صد بار..
– وا!!
هستی چشماشو درشت و ریز کرد و گفت: واا!! تو بگو ببینم چه خبر، شوهر نکردی؟
لبخندی زدم و گفتم:
– قراره یه خبرایی بشه.
هستی با شوق و شعف گفت: با کی ایشالا؟!!
– محمد صدرا.
هستی از جا پرید و گفت: محمد صدرا بلور چی؟!! بگو جون هستی.
– جون هستی.
هستی خندید و با خوشحالی گفت: خوش به حالت، محمد صدرا خیلی پسر خوبیه.
لبخندی زدم و گفتم:
– وای ممنون. ” لبخندی از رو غمگینی زدم و گفتم: ” می دونی هستی من به علاقه ی محمد صدرا مشکوکم.
هستی با شوق و شعف گفت: با کی ایشالا؟!!
– محمد صدرا.
هستی از جا پرید و گفت: محمد صدرا بلور چی؟!! بگو جون هستی.
– جون هستی.
هستی خندید و با خوشحالی گفت: خوش به حالت، محمد صدرا خیلی پسر خوبیه.
لبخندی زدم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com