#ازدواج_توتیا_پارت_108
– عجب الگوی خوبی، عزیزم اگر کسی نداشت به دامادت برسی جای از در وارد شدن از پنجره وارد شو، از دیوار بالا برو نذار در بسته جلوی ورود ـتو بگیره.
مامان با حرص و آهسته گفت: تموم می کنی یا کُر کُری خوندنت و نیش و کنایه هات ادامه داره؟ نمی بینی رو پام بند نیستم؟ جای آب دستم دادنته؟!
– آب بیارم یا عسل تا دهنتونو شیرین کنید؟
مامان- تو زهر ـمون نکن عسل پیشکشت.
– گفتی عسل یاد ماه عسل افتادم. نمی رید یا شاید رفتید. خدا عالمه. ماشالله به مادر جون! دختر بزرگ کرده رو دستش کسی نیست.. آتیش پاره! نور به قبرش بباره که اگر بود اسپند برات دود می کرد. زیر پای تازه دامادشم گوسفند می کُشت. ما فیلم اکشن نگاه می کنیم و هِی می گیم: «هِـــ! تخیلات خارجی ها تمومی نداره!» خبر ندارند که اگر ما این حرفا رو می زنیم چون ما خودمون اکش هستیم. خدا کنه بچه ـتون دختر باشه منم زنده بمونم ببینم که اون هم آتیش پاره می شه یا نه که اگر نشد، که اگر نسوزوند. استغفرلله، استغفرلله.. ” دستمو گاز گرفتم و گفتم” که من شک می کنم.
مامان با عصبانیت فرو خورده گفت: لا اله الا الله.
– اُه! من انقدر ذوق زده بودم که حواسم پرت شد. دیروز سرویس خوابِ ” با حرص گفتم” من و محمد صدرا رو آوردند آدرس خونه ی محمود خان ـو دادم که ببرند اونجا. حواسم نبود که بگم برای شما بیارند. عروسی ما که به هم خورد ولی شما تازه عروس و داماد که می تونستید ازش استفاده کنید.
محسن سرشو به زیر انداخته بود. ادامه دادم:
– محسن نبینم خجالت زده باشی اشکالی نداره” با حرص گفتم” فدای سرت و ننه ـم. “با بغض و گریه گفتم” اگر لباس عروسم ـو آوردند و من با قیجی همه ی لباس ـو پاره کردم و با اشکام پارچه ـشو آب کشیدم، اگر تازه عروس داداشت شده دختر خونده ـتو از خجالت نمی تونه تو محل سر بلند کنه چون می ترسه تو چشم یکی تأسف ببینه که برای باباش می خوردند، اگر خواهرم گذاشته رفته و من باید توی این خونه یه تنه این بار سنگین ـو تحمل کنم. باید قاتل های زندگیمو ببینم و لبهام ـو روی هم بذارم تا از این آتیشی که تو قلبم به بیرون زبانه نکشه.. اینا خجالت نداره که، تو به عشقت برس مامان.. به جهنم که زندگیمو جهنم کردی. به درک که قصر آرزوهام رو سر خراب شد. گور بابام. نه؟ گور بابام که لباس سیاهم ” به لباسم اشاره کردم” دوباره جای لباس عروس تو تنم رفت. خدا بابامو برد، می دونی چرا؟! چون اگر بود و می دونست که شما دو تا انقدر تشنه ی همید این دنیا رو به خاکستر می کشید که دنیایی نباشه که زنش. مادر بچه هاش به اینجا برسه..
– محسن نبینم خجالت زده باشی اشکالی نداره” با حرص گفتم” فدای سرت و ننه ـم. “با بغض و گریه گفتم” اگر لباس عروسم ـو آوردند و من با قیجی همه ی لباس ـو پاره کردم و با اشکام پارچه ـشو آب کشیدم، اگر تازه عروس داداشت شده دختر خونده ـتو از خجالت نمی تونه تو محل سر بلند کنه چون می ترسه تو چشم یکی تأسف ببینه که برای باباش می خوردند، اگر خواهرم گذاشته رفته و من باید توی این خونه یه تنه این بار سنگین ـو تحمل کنم. باید قاتل های زندگیمو ببینم و لبهام ـو روی هم بذارم تا از این آتیشی که تو قلبم به بیرون زبانه نکشه.. اینا خجالت نداره که، تو به عشقت برس مامان.. به جهنم که زندگیمو جهنم کردی. به درک که قصر آرزوهام رو سر خراب شد. گور بابام. نه؟ گور بابام که لباس سیاهم ” به لباسم اشاره کردم” دوباره جای لباس عروس تو تنم رفت. خدا بابامو برد، می دونی چرا؟! چون اگر بود و می دونست که شما دو تا انقدر تشنه ی همید این دنیا رو به خاکستر می کشید که دنیایی نباشه که زنش. مادر بچه هاش به اینجا برسه..
—
قسمت بیست و یکم
مامان از کوره در رفت و گفت:
– چیکار کردم؟ دختره ی چشم سفید چون شوهرم مرده باید منم بمیرم؟ باید زندگی نکنم؟ بید عین بیوه زن های هفتاد ساله رخت سیاه تن می کردم و کنج خونه به عرلت می شستم؟ چون شوهرم مرده دیگه حق زندگی ندارم؟ مگه من آدم نیستم؟ نبیاد به زندگیم اولویت بدم، زندگی فقط واسه ی توئه؟ پس من چی؟ من دل ندارم؟ فقط تو حق داری خوشبخت باشی؟ مگه من چند سالمه که باید اونطوری رفتار می کردم که تو می خوای.. ؟
سری تکون دادم و گفتم: آفرین مامان. ” دست زدم و گفتم:” عالی بود! حیرت زده شدم. اونن وقتا که می خواستی جواب بدی دو ساعت طول می کشید ولی حالا یه پا زن شدی. اصلاً دیگه نباید بگم مامان! مامان من اینطوری نبود. باید بگم نرگس جون. کی باورش می شه تو مادرمی؟! ماشالله جوون ترم شدی. به تو بگم مامان همه بدونند زن محسنی، دیگه کسی اصلاً باورش نمی شه محسن بابام باشه. پس باید تغییراتی بدیم. بگم نرگس جون، یا انگلیسی ـشو بگم. «نارسیس». شوهر جوون و تیپ جدید ” مامان چادر سر نکرده بود ” و بچه ی جدید و.. اصلاً بابا این نرگس اون نرگس نیست که.
لبهامو روی هم فشردم و اشکم ریخت. سریع با کف دستم پاکش کردم و با بغض گفتم:
– ببخشید که مزاحمم ” چشمام عین چشمه اشک می جوشید و از چشمام می ریخت” یکم تحملم کنید بار و بندیل می بندم که راحت باشید.
مامان سر بلند کرد و نگاهم کرد، گفتم: کمتر از یک ماه، مشکلی نیست؟ هان؟ محسن ایراد نداره من فقط یک ماه اینجا باشم؟
محسن یه نیم نگاه بهم انداخت و امیر علی که حالا تو ب*غ*لش بود ـو گذاشت زمین و رفت بیرون. به امیر علی نگاه کردم که پشت محسن گریه کرد و اشکم ریخت. با دل سوخته گفتم:
– امیر علی بابای تو جعفره. محسن شوهر مادرته، پست محسن گریه نکن. واسه ی بابای مظلومت گریه کن که حتی تو رو ندیده و یکی دیگه صاحبت شده.
از پله ها رفتم بالا. باید از اون خونه می رفتم، ولی کجا؟ نامزدیم با محمد صدرا رو که بهم زدم کجا برم؟ وقتی نه پول دارم و نه جا؟ خونه ی دایی رسول؟ تا کی برم اونجا؟ بین اون همه آدم قسم و آیه ای که برای محسن خوردم چی؟ حتی جرئت به آتیش کشوندن خودمم نداشتم! من بی عرضه ام.. نمی خوام بذارم راحت زندگی کنند. اونا زندگی و علایق من ـو زیر پا گذاشتن. نمی خوام همه چیز آروم بگیره. از همه بیشتر من همه چیز ـو از دست دادم..
تلفن زنگ خورد، برداشتمش و گفتم: الو؟
– سلام توتیا، خوبی؟
romangram.com | @romangram_com