#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_171


علی :

نشسته بودم روی مبل و سرمو بین دستام گرفته بودم ، بی خبری خیلی بده اونم بی خبری از عشقت همسرت نفست خانومت...خدایا خودت بهم کمک کن...لب تاپش هنوز باز بود رفتم توی فایلاش یه آهنگی بود پلی کردم :

دوباره دل هوای با تو بودن کرده

نگو این دل دوریه عشقتو باور کرده

دل من خسته از این دست به دعاها بردن

همه ی آرزوهام با رفتن تو مردن

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

حالا من یه آرزو دارم تو سینه

که دوباره چشم من تو رو ببینه

حرفای دل لامصب من بود ، ساااااااااااااارا کجایی تو دختر ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا میدم

آخه تو رنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم

توی هفتا آسمون تو تک ستاره ی منی


romangram.com | @romangram_com