#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_160
بله؟
یه مرده بود:
سلام خانم شایسته
سلام.شما؟
بنده یکی از همکارای جناب سرگرد شایسته هستم.متاسفانه جناب سرگرد در عملیات دیشب تیر خوردن الان باید عمل بشن ولی به رضایت پدر و مادرشون و شما احتیاج هست لطفا خودتونو هر چه سریعتر به بیمارستان...برسونید...
دهنم خشک شده بود ، قدرت تکلممو از دست داده بودم ، خشکم زده بود ، مرد من عشق من زندگی من الان گوشه ی بیمارستان بود؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
یه دفه با صدای مرده به خودم اومدم :
خانم شایسته گوشی دستتونه؟
بله بله الان خودمو می رسونم.
پس فعلا خدانگهدار
خداحافظ.
هول شده بودم و دور خودم می چرخیدم ، از این ور خونه به اون ور خونه اکلی می رفتم یه دفه انگار حیقیت خیلی ناجور بهم دهن کجی کرد وسط پذیرایی روی زمین چهارزانو نشستم صورت دلنشین علی اومد جلوی چشمام زنده شد اشکام پهنای صورتمو خیس کرد ، صدای هق هق گریم فضای خونه رو پر کرده بود...به خودم اومدم الان وقت گریه نبود الان باید می رفتم علیم رو نجات می دادم...
سوار ماشین شدم و راه افتادم به سمت بیمارستان توی راه به بهرام هم زنگ زدم و گفتم زود خودشو برسونه...
وقتی رسیدم بیمارستان نفهمیدم چجوری ماشینو پارک کردم ، وارد راهرو که شدم از دور یه مردی با لباس نظامی دیدم رفتم سمتش ااااااااااااااااه این که همون دوسته علیه که توی کلانتری دیده بودمش ، وقتی بهش رسیدم گفتم :
سلام جناب ستوان...
romangram.com | @romangram_com