#ازدواج_به_سبک_اجباری_پارت_148

نفس عمیقی کشید و آروم گفت:

خانم بزرگ حالش خوب نیست می خواد ما رو ببینه...

خانم بزرگ...خانم بزرگ...خانم بزرگ...چرا ازش کینه ای به دل ندارم؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

مگه نه اینکه زندگیمو بهم ریخت و منو به این ازدواج مجبور کرد؟؟؟؟؟!!!!!

مگه نه اینکه منو به کسی وصل کرد که به اندازه زمین و آسمون با هم فرق داشتیم؟؟؟؟!!!!!!

سارا با خودت رو راست باش اگه این ازدواج اجباری نبود الان تو عاشق نبودی ، با خیلی از موارد آشنا نمی شدی ، خیلی چیزا رو تجربه نمی کردی...

زانوهام سست شد و کنار دیوار لیز خوردم ، سمو تکیه دادم به دیوار و زانوها مو بغل کردم ، یه قطره اشک از گوشه ی چشمم لیز خورد...

یه دستی اشکمو گرفت و نزاشت پایین بیاد برگشتم سمتش ، توی چشماش نگاه کردم و آروم گفتم :

منو می بری پیشش؟

از جاش بلند شد و دستشو به سمتم دراز کرد ، با حالت سوالی نگاش کردم که گفت:

مگه نمی خوای بری پیش خانم بزرگ؟ خب دستتو بده و بلند شو زودتر لباساتو بپوش بریم.

نفهمیدم چی پوشیدم و چجوری اون راهو با ماشین طی کردیم فقط وقتی به خودم اومدم که داشتم با سرعت پله های بزرگ خونه با شکوه و بزرگ خانم بزرگ رو دو تا یکی می کردم تا زودتر به اتاقش برسم...

درب اتاقش رو بدون اجازه باز کردم خانم بزرگ با رنگ و روی پریده روی تخت دراز کشیده بود...تمام جذبه اش ، قدرتش ، اوباهتش همه و همه از بین رفته بود و من یه پیرزن رنجور و ضعیف رو پیش روم می دیدم...با اینکه با اون جبری که داشت آینده ی منو به بازی گرفته بود ولی نمی دونم چرا دوست داشتم همون خانم بزرگ قبلی رو ببینم...

اروم به سمتش رفتم هنوزم باورش برام سخت بود این همون خانم بزرگ باشه...

روی تخت کنارش نشستم ، پلکاشو آروم باز کرد ، چماش پر بود از محبت ، بغض سختی گلومو مالش می داد...

romangram.com | @romangram_com