#عشقی_برای_کشتن_پارت_115

رز:من میخوام از این مرد جدا بشم..نمیخوام باهاش زندگی کنم،به هیچ عنوان،مهریه خاصیّ هم نداشتم..دیگه هم بهش اعتماد ندارم..هرگز..
سهیل که از دیدن چهره ناراحت رز قلبش گرفت در کمال صداقت گفت:جناب سروان! همسرم حقیقتو گفت، همش بخاطر انتقام بود، ولی الآن همه چی فرق میکنه، من رزو دوست دارم...خیلی زیاد.. کسی که بچمونو کشت برادرم بود،منم وقتی فهمیدم خواستم از برادرم انتقام بگیرم...ولی اون زندگی منو رزونابود کردوبعد خودشو کشت، حالا بگید من باید از کی انتقام بگیرم؟ زندگی خودم هم بخاطر این انتقام لعنتی نابود شد....حالا من چیکار کنم؟.
اشک تو چشماش جمع شد ولی بغضشو قورت داد..
پدرش که حسابی جا خورده بود گفت:تو...چی گفتی؟...چی...
بعد قلبش درد گرفت ودستشو گذاشت رو قلبش. مادر:ای داد...چی شد؟.
سروان ایستادو بلند گفت:سرباز...ایشونو ببرید درمانگاه...سریع.
سرباز:اطاعت قربان سهیل:پدر... مادر:من باهاشم...تو مشکلتو حل کن بعد...
بعد مادرش با پدرش رفتن بیرون.
رز پوفی کشیدو بعداز مکثی گفت:جناب سروان..حالا که خودش اعتراف کرد بگید من حق ندارم که ازش شکایت کنم؟.
سروان:شما باید برید دادگاه خانواده خانوم...یه وکیل بگیرید، اینجوری کارتونووکیلتون راه میندازه.
رز:ممنونم از راهنماییتون. بعد برگشت ومیخواست بره.

romangram.com | @romangram_com