#عشقی_برای_کشتن_پارت_106


سهیل:شاهین تو...خیلی آشغالی...خیلی نامردی.
شاهین هم درحالی که هنوز خنده رو لباش بود گفت:میدونم!. اینو گفت وقطع کردو بعدش خندید. سهیل گوشیشو کوبید رو میز.
_:آشغال نامرد.. بعد سریع راه افتاد سمت اون پارک.
شاهین تو دلش گفت:امروز...همه چی تموم میشه...میبینیم که کی میبره..میبینیم.
سهیل هم به خونه وهم به گوشی رز زنگ زد جواب نداد. تو دلش هی داشت دعا میکرد که اتفاقی نیفته. رز هم بالاخره رسید پارک.هوا داشت کم کم ابری میشد
شاهین تا دیدش بلند شدوگفت:سلام زن داداش..
_:سلام، چی میخواستی بهم بگی؟ اون حرفایی که پشت تلفن بهم زدی چی بود؟شوخی میکنی دیگه نه؟ امیدوارم اینم از اون شوخیهاتون باشه.
شاهین دستشو کرد تو جیب شلوارشو گفت:واقعیت بود..باید خیلی وقت پیش میفهمیدی..
_:خوب..چی میخواستی بهم بگی؟!..منتظرم..اون رازایی که ازش حرف میزدین چی بود؟.
_:خواهر ما خودکشی کرد بخاطر اینکه تورو باشوهرش دید، ممکنه تو مقصر نباشی.. اما باید بهت میگفتم تا میفهمیدی که برادرم چه دروغایی رو بهت گفته..اون تورو دوست نداشته...

romangram.com | @romangram_com